نام کتاب: وزارت ترس
1
رو دنبال مردی که اونیفورم ابی رنگ پوشیده بود از پلکان سنگی بالا رفت و در طول دالانی که در طرف آن در بود راه افتاد. برخی ازاین درها باز بود و رو می دید که هر اتاق که در آن باز است با اتاقهای دیگر یک اندازه و یک شکل است و همه اتاقمها شبیه غرفه اخذ اعتراف کاتولیکها هستند. سه صندلی و یک میز ، همین و بس؛ و صندلیها هم راست و سفت بودند. مرد آبی پوش دری را باز کرد بدون آنکه دلیلی معلوم باشد که چرا یکی از درهای دیگر را باز نکرده است - و گفت: «آقا، در اینجا منتظر باشید.»
اوائل صبح بود و از میان چهار چوب فولادی در یچه آسمان خاکستری سردی دیده می شد. آخرین ستاره ها تازه ناپدید شده بودند. آرتور رو روی صندلی نشسته دستهایش را میان زانوان گرفته بود و پیدا بود صبرش به نهایت رسیده است. آدم مهمی که نشده بود، کاشف که از کار در نیامده بود، هیچ، معلوم می شد جانی هم هست. کوششی که برای رسیدن به این محل به کار برده بود او را از پای در آورده بود. حتی با وضوح به خاطر نمی آورد که درست چه کارها کرده بود: تنها به یادش بود که در میان مزارع و دشتهای بیرون شهر پیاده تا ایستگاه راه آهن رفته بود و از صدای سرفه گاوها در پشت پر چینها یا ناله جغد به لرزه در آمده بود: و آنقدر روی سکوی ایستگاه بالا و پایین رفته بود تا وقتی که قطار رسیده بود و بوی گل و گیاه و

صفحه 185 از 279