نام کتاب: وزارت ترس
باز پول: پول که زانوانش را در شکم جمع کرده روی صندلی در اتاق تاریک کوچکی نشسته کیک می خورد، و دکتر فورستر ، دکتر فورستر که روی چپر تیره و خونینی خم شده بود... خاطرات انبوه - چهره زنی با غمی ژرف یک لحظه پیش آمد و بعد مانند کسی که غرق شده باشد عقب نشست و از پیش چشم ذهنش ناپدید شد: به تدریج که خاطرات دیگر می کوشیدند، مثل کودکی که از دل مادرش بیرون می آید، از ذهن او بیرون آیند، سرش از درد می ترکید. دستانش را به میز آرایش گرفته به آن تکیه داده بود: چند بار به خود گفت: «باید بایستم، باید بایستم.» چنانکه گویی صرفا در سر پا ایستادن فضیلتی بود. در حالی که مغزش با وحشت زندگی باز گشته چرخ می خورد.

صفحه 184 از 279