در کار بود. این درست در نمی آمد... در ابتدا عکس را درست نمی دید، چون قلبش سخت می کوفت و سرش آشفته بود. اندیشید که این من نیستم، و در آن موقع چهره پاک تراش لاغر با چشمان بد بخت و لباس کهنه در دید او میزان می شد. جور در نمی آمد: خاطراتی که از بیست سال پیش داشت با آن آرتور رو که پلیس می خواست در باره... با او ملاقات کند... دکتر فورستر بدون دقت روز نامه را دریده بود. معلوم نبود پلیس چرا او را می خواهد. نمی شد که در آن بیست سال اینهمه منحرف شده باشد. اندیشید که: هر چه بگویید، این مرد که اینجا ایستاده است منم. چون حافظه ام را از دست داده ام عوض که نشده ام. در دل اعتراض کرد که این عکس با آنا هیلفه باهم جور نمی آید. و ناگهان چیزی را به یاد آورد که مبهوتش کرده بود و او بعد از یاد برده بود. صدای آنا را شنید که می گفت: «آرتور، این شغل من است.» دستش را بالا برد و ریش را زیر آن پنهان کرد. بینی بلند تاب خورده او را به خودش شناساند، و همچنین چشمانش که اکنون نگاه بدبختی از آنها می تافت. خود را به کمک دستها که به میز آرایش تکیه داد سر پا نگاه داشت و اندیشید: بله ، من آر تور رو هستم. زیر لب شروع به گفتگو با خود کرد. اما من کانوی نیستم. خودم را نخواهم کشت.
آرتور رو بود اما با یک تفاوت. در این سن ذهنأ یک مرحله از جوانی رد شده بود. زندگی را از آنجا آغاز کرده بود. گفت: ناگهان همه چیز باز خواهد گشت، اما من کانوی نیستم -- استون هم نخواهم بود. مدتهای طولانی از این ضربه گریخته ام : مغزم تاب خواهد آورد. آنچه احساس می کرد فقط. ترس نبود: شجاعت خستگی ناپذیر و آرزوی قهرمانی دوران جوانی نیز در او بود. دیگر زیاده از حد پیر و زیاده از حد دچار عادات نبود که مانع از نو شروع کردن او شود، چشمانش را بست و به فکر پول افتاد، و مقداری آثار و توهمات ذهنی او در دروازه ناهشیاری او به تقلا پرداختند که راهی به بیرون بیابند: کتابی به نام دوک کو چولو و کلمه ناپل - ناپل را ببین و بمیر - و
آرتور رو بود اما با یک تفاوت. در این سن ذهنأ یک مرحله از جوانی رد شده بود. زندگی را از آنجا آغاز کرده بود. گفت: ناگهان همه چیز باز خواهد گشت، اما من کانوی نیستم -- استون هم نخواهم بود. مدتهای طولانی از این ضربه گریخته ام : مغزم تاب خواهد آورد. آنچه احساس می کرد فقط. ترس نبود: شجاعت خستگی ناپذیر و آرزوی قهرمانی دوران جوانی نیز در او بود. دیگر زیاده از حد پیر و زیاده از حد دچار عادات نبود که مانع از نو شروع کردن او شود، چشمانش را بست و به فکر پول افتاد، و مقداری آثار و توهمات ذهنی او در دروازه ناهشیاری او به تقلا پرداختند که راهی به بیرون بیابند: کتابی به نام دوک کو چولو و کلمه ناپل - ناپل را ببین و بمیر - و