رب دشامبر بلندش که به زمین می کشید و از کفشهای سر پاییش احساس خنکی کرد. نه، احساس وحشت نیز می کرد - مثل آن بود که پشت خود را به مردی کند که هفت تیر به دست دارد.
دکتر فورستر گفت: «صبر کن. هنوز خبرت نکرده ام. وقتی که خوب فهمیدی مختاری که یکی از دو طریق استون یا کانوی را انتخاب کنی. در ساحل بیماران اتاق خالی هست...»
«آنجا جای خود شماست، آقای دکتر فورستر.»
دکتر فورستر گفت: «تو احمقی. احمق عاشق... من مواظب بیماران خود هستم. من میدانم. عاشقی برایت چه فایده دارد؟ حتی اسم حقیقی خودت را هم نمی دانی.» قطعه ای از یکی از روزنامه ها پاره کرد و جلو دیگبی برد. این هم تو. این عکس توست. یک قاتل. برو فکرش را بکن.»
این همان عکسی بود که دیگبی قبلا زحمت بررسی آن را به خود نداده بود. مطلب باور نکردنی بود. گفت:
«این عکس من نیست.»
دکتر فورستر گفت: «برو در آینه نگاه کن. و بعد کم کم یادت بیاور، خیلی چیزها هست که باید یادت بیاوری.»
جانس با صدای ضعیفی اعتراض کرد: «دکتر، این راهش نیست...»
دکتر فورستر گفت: «خودش سبب شد. همان جور که کانوی هم سبب شد.»
اما دیگبی دیگر نشنید که جانس چه می گفت: در دالان به طرف اتاق خود میدوید؛ وسط راه پایش به بند رب دشامبر گیر کرد و زمین افتاد. تقریبا ضر به زمین خوردن را احساس نکرد با اندکی گیجی برخاست. همین و بس عقب آینه می گشت.
در اتاق آشنای خودش چهره لاغر ریشو از آینه به او نگر یست. بوی گل چیده در اتاق پیچیده بود. این اتاقی بود که در آن خوشبخت بود چطور می توانست آنچه دکتر گفته بود باور کند؟ حتما اشتباهی
دکتر فورستر گفت: «صبر کن. هنوز خبرت نکرده ام. وقتی که خوب فهمیدی مختاری که یکی از دو طریق استون یا کانوی را انتخاب کنی. در ساحل بیماران اتاق خالی هست...»
«آنجا جای خود شماست، آقای دکتر فورستر.»
دکتر فورستر گفت: «تو احمقی. احمق عاشق... من مواظب بیماران خود هستم. من میدانم. عاشقی برایت چه فایده دارد؟ حتی اسم حقیقی خودت را هم نمی دانی.» قطعه ای از یکی از روزنامه ها پاره کرد و جلو دیگبی برد. این هم تو. این عکس توست. یک قاتل. برو فکرش را بکن.»
این همان عکسی بود که دیگبی قبلا زحمت بررسی آن را به خود نداده بود. مطلب باور نکردنی بود. گفت:
«این عکس من نیست.»
دکتر فورستر گفت: «برو در آینه نگاه کن. و بعد کم کم یادت بیاور، خیلی چیزها هست که باید یادت بیاوری.»
جانس با صدای ضعیفی اعتراض کرد: «دکتر، این راهش نیست...»
دکتر فورستر گفت: «خودش سبب شد. همان جور که کانوی هم سبب شد.»
اما دیگبی دیگر نشنید که جانس چه می گفت: در دالان به طرف اتاق خود میدوید؛ وسط راه پایش به بند رب دشامبر گیر کرد و زمین افتاد. تقریبا ضر به زمین خوردن را احساس نکرد با اندکی گیجی برخاست. همین و بس عقب آینه می گشت.
در اتاق آشنای خودش چهره لاغر ریشو از آینه به او نگر یست. بوی گل چیده در اتاق پیچیده بود. این اتاقی بود که در آن خوشبخت بود چطور می توانست آنچه دکتر گفته بود باور کند؟ حتما اشتباهی