نام کتاب: وزارت ترس
شناس خوبی باشد، باید گاه در ضعف فکری بیمار شریک باشد : انسان نمی تواند در تمام اوقات کاملا عاقل باشد. همین باعث می شود که شخص همدردی کند - یا سخت عصبی شود.»
خیلی نرم و آرام صحبت می کرد مثل اینکه در باره موضوع منتزعی سخنرانی می کند، اما انگشتان بلند جراح او یکی از روزنامه ها را برداشته رشته رشته می کرد.
دیگبی گفت: «آقای دکتر فورستر تاریخچه من جور دیگری است . آنچه حافظه مرا نابود کرده بمب است نه گرفتاری شخصی.»
دکتر فورستر گفت: «واقعا باورت شده است؟ و لابد تصور می کنی که استون را هم گلوله توپخانه و ضربه مغزی دیوانه کرده است اما مغز این طور کار نمی کند. ما خودمان خودمان را دیوانه می کنیم. استون به نحو افتضاح آمیزی از عهده وظیفه خود بر نیامده و از این جهت حالا همه را خائن می خواند. اما آنچه دوست او بار نس را رها کرد خیانت افراد دیگر نبود...»
«آقای دکتر فورستر ، لا بد یک سر کشف شده هم در باره من از آستین بیرون می آورید؟» آن آثار پاک شده مدادی را در کتاب تولستوی به یاد آورده بود و اعتقاد به اینکه پاک کردن آن آثار کار کسی بود که جرئت نمی کند عقاید خود را اظهار کند او را قویدل کرده بود پرسید: «وقتی استون سررسید شما با پول در تاریکی مشغول چه کاری بودید؟» قصد دیگبی از بیان این موضوع صرفأ لجبازی گستاخانه ای بود: اعتقاد داشت که آن صحنه فقط در مخیله معذب استون وجود دارد مثل همان که استون می گفت دشمن جزیره را حفر می کرد. هیچ گمان نمی برد که با این حرف نطق طولانی دکتر فورستر را ناگهان بند آورد سکوت زننده بود. دنبال حرفش را سست و شکسته گرفت: «و حفر...»
چهره پیر نجیب او را می پایید در حالی که دهانش اندکی باز مانده و قطره ای آب از چانه دکتر راه افتاده بود.
جانس گفت: «من کاملا آماده خوابیدن هستم.» ناگهان از

صفحه 181 از 279