نام کتاب: وزارت ترس
قوت قلب بگیرد. «دیگبی، کاش می دانستی. چقدر به واسطه حسادت و سوء تفاهم به دکتر زجر داده اند اما دکتر بزرگ و خوب و مهربان...»
«از استون بپرس ببین چه می گوید.»
«اگر میدانستی...»
صدایی نرم اما وحشی گفت: «تصور می کنم باید به او گفت.» دکتر فورستر بود، و باز آن وحشت از مجازاتهای ممکن اما غیر قابل تصور دل دیگبی را لرزاند.
جانس گفت: «آقای دکتر فورستر ، من به او اجازه نداده بودم...»
دکتر فورستر گفت: «اشکالی ندارد، جانس، میدانم که تو وفادار هستی.» شروع به در آوردن دستکشهایی کرد که در اتومبیل به دست کرده بود، دستکشها را با تأنی از انگشتان بلند و زیبایش بیرون می کشید. «یادم هست که پس از خودکشی کا نوی تو چه جور از من پشتیبانی کردی. من دوستانم را از یاد نمی برم. هیچ وقت از خودکشی کانوی برای دیگبی چیزی گفته ای؟»
جانس به اعتراض گفت: «هرگز .»
«ولی، جانس، باید بداند. مورد هر دو یکی است. کانوی هم دچار فقدان حافظه شده بود. زندگی برایش بسیار دشوار شده بود و از دست دادن حافظه راه فرارش بود. من سعی کردم قویش کنم، مقاومتش را زیاد کنم، تا وقتی که حافظه اش باز می گشت بتواند با وضع بسیار دشوار خود رو به رو شود. تمام وقتی که صرف این کار کردم روی کانوی تلف شد. جانس برایت خواهد گفت که من خیلی صبور بودم اما کانوی به طور غیر قابل تحملی گستاخ بود. اما دیگبی، من هم مثل شما انسانم و یک روز اختیار اعصابم را از دست دادم . من هم اختیار اعصابم را از دست میدهم - خیلی به ندرت ولی در هر حال گاهی اینطور می شوم. همه چیز را به کانوی گفتم و او همان شب خودش را کشت. آخر ذهنش فرصت جوش خوردن و خوب شدن پیدا نکرده بود. گرفتاریهای زیاد به وجود آمد اما جانس از من پشتیبانی کرد. جانس متوجه شده است که شخص برای اینکه روان

صفحه 180 از 279