نام کتاب: وزارت ترس
را بلدم. خیلی حساس است، زود می ر نجد.»
دیگبی نرم پرسید: «جانس، چرا از رفتن من ترس داری؟»
شیشه های عینک بی قاب نور را به خود گرفتند و به طور متحرک به دیوار رو به رو انداختند، جانس بدون اختیار گفت: «من از رفتن تو نمی ترسم، من می ترسم - می ترسم دکتر نگذارد تو بروی.» از راه خیلی دوری صدای فرفر اتومبیل می آمد و هر دو شنیدند.
دیگبی پرسید: «دکتر چه دردی دارد؟» و جانس سرش را تکان داد و انعکاس نور باز بر دیوار رقصید. دیگبی اصرار کرد: «حتما یک دردی دارد. استون بد بخت چیزی دیده بود که کندش کردند...»
جانس با التماس گفت: «خیرش در این بود. دکتر فورستر می داند. دیگبی، دکتر خیلی مرد بزرگی است.»
«خیرش سر دکتر را بخورد. من به ساحل بیماران رفته بودم با استون حرف زدم...»
جانس گفت: «آنجا رفته بودی؟»
«مگر تو هیچ وقت نرفته ای؟»
جانس گفت: «قدغن است.»
«تو همیشه هر چه دکتر فورستر بگوید همان را می کنی؟»
دیگبی، دکتر فورستر دکتر بزرگی است. تو وارد نیستی. مغز انسان از هر ماشینی ظریفتر است. کوچکترین چیزی که باعث بر هم خوردن تعادل شود همه چیز به هم می ریزد. باید به دکتر اطمینان داشت.»
«من به او اطمینان ندارم.»
«این حرف را نزن. اگر میدانستی که چقدر مهارت دارد و چقدر دقت در کارش می کند. دکتر می خواهد آن قدر تو را در پناه نگاه دارد تا تو واقعأ قوت بگیری...»
«استون چیز غیر عادی دیده و او را کند کرده اند.»
«نه، نه.» جانس دست ضعیفش را دراز کرد و روی روزنامه ها گذاشت مثل سیاستمداری که دستش انداخته باشند و از جعبه آراء

صفحه 179 از 279