نام کتاب: وزارت ترس
دیگبی گفت: «روزنامه می خوانم.»
«اما شنیدی که دکتر گفت...»
دیگبی گفت: «جانس، اینجا که زندان نیست، مگر برای استون بد بخت. آسایشگاه بسیار خوبی است و من بیمار خصوصی هستم و هیچ عیبی هم ندارم بجز از دست دادن حافظه بر اثر انفجار بمب...» متوجه شد که جانس با کمال دقت به او گوش می دهد. پرسید: «آنچه گفتم درست نیست؟»
جانس گفت: «باید درست باشد.»
دیگبی گفت: «پس ما باید تناسب هر چیز را نگاه داریم و هیچ دلیلی هم نیست که اگر من خوابم نیاید بی سر و صدا به اتاق تو نیایم تا کمی حرف بزنیم و من روزنامه بخوانم...»
جانس گفت: «این طور که تو می گویی قضیه خیلی ساده می شود.»
«اما دکتر طوری می کند که جور دیگر جلوه کند. این طور نیست؟ »
«در هر حال بیمار باید دستور پزشک را...»
«یا دکترش را عوض کند. من هم تصمیم گرفته ام دکترم را عوض کنم .»
جانس پرسید: «از اینجا بروی؟» در صدای جانس اثر ترس مشهود بود.
«بله، بروم.»
جانس گفت: «خواهش می کنم هیچ کار شتابزدهای نکنی. این دکتر مرد بزرگی است خیلی صدمه کشیده... و همین ممکن است او را قدری... غیر عادی کرده باشد. اما برای تو هیچ کاری بهتر از ماندن در اینجا نیست جدا این طور است.»
«جانس، من از اینجا می روم.»
جانس به التماس گفت: «همین یک ماه دیگر بمان خیلی پیشرفت کرده بودی، پیش از آمدن دختر ، فقط یک ماه. من به دکتر می گویم . حتما اجازه می دهد که باز هم روزنامه بخوانی، شاید اجازه بدهد که آن دختر هم بیاید. فقط تو هیچ مگو، بگذار من حرف بزنم. من راهش

صفحه 178 از 279