نام کتاب: وزارت ترس
در این روزنامه های چند ماهه افسون وحشت آوری بود. دیگبی ناگزیر شده بود با تأنی بسیاری از اسامی رجال معاصر را از نو بیاموزد، اما در هیچ صفحه هیچ یک از روزنامه ها نبودکه با نام رجل معتبری مواجه نشود که هیچ وقت نامش را نشنیده بود و گاه با نامی مواجه می شد که آن را باز می شناخت و آن نام کسی بود که در بیست سال پیش نیز به مقامات رسیده بود. خود را همچون ریپ وان و نیکل میدید که پس از ربع قرن از خواب بیدار شده است. آن نامها که از سابق به خاطر داشت چیزی از گیجی او کم نمی کرد. افرادی که وضعشان از آینده مبهمی نوید می داد از خاطر ها رفته بودند. و البته در یک مورد با اهمیت مردی که بسیار درخشان و بسیار دریادل شناخته شده بود رهبر کشورش شده بود. یکی از آخرین خاطرات زنده دیگبی آن بود که کارمندان سابق در تالار انتظار محکمه دادگستری آن مرد را هو کرده بودند چون در باره یک مبارزه قدیم حقیقت تند غیر مطلوبی را بر زبان آورده بود. اکنون آن مرد به کشور خود آموخته بود که حقایق غیر مطلوب او را دوست بدارد.
روزنامه را ورق زد و زیر یک عکس را بی اعتنا و تصادفی خواند: «آرتور رو که پلیس در مسئله بخصوصی مایل است با او مذاکره کند.» هیچ علاقه ای در خود نسبت به جنایت نمیدید. عکس مرد لاغر بد لباسی را که صورتش را از ته تراشیده بود نشان می داد. اندیشید که تمام عکسهای جنایتکاران به هم شبیه است. شاید آن نقطه های سفید که در روش عکسبرداری به کار می بردند تا برای روزنامه کلیشه کنند موجب این شباهت میشد. آنقدر چیز های مهم در باره گذشته بود که او بایست یاد می گرفت که دیگر وقت فراگرفتن چیزی راجع به جنایتکاران، آن هم جنایتکاران محلی، نداشت.
تخته ای زیر پای کسی صدا کرد و دیگبی رو گرداند. جانس در آستانه در جا به جا می شد و چشم بر هم می زد. دیگبی گفت: «شب به خیر، جانس.»
«اینجا چه می کنی؟»

صفحه 177 از 279