نام کتاب: وزارت ترس
من دیگر باید بروم. کمی تحمل کن.»
«رفیق، تحمل می کنم. از این بدتر هم دیده ام. اما کاش از اینجا نمیرفتی.»
« بر می گردم از اینجا می برمت.»
اما نمی دانست چگونه خواهد توانست. احساس ترحم شدیدی او را متأثر ساخته بود: احساس کرد که می تواند برای خلاص کردن آن موجود نجیب شکنجه دیده دست به قتل بزند. در خیال او را می دید که وارد استخر گل آلود شد... چشمان آبی روشن و سبیل باریک نظامی و خطوط توجه و احساس مسئولیت را در چهره او می دید . این نکته ای بود که انسان در این محل می آموخت: هر کس خصائص روحی خود را حتی هنگام دیوانه شدن حفظ می کرد. هیچ جنونی نمی توانست آن حس وظیفه شناسی نظامی را به دیگران ببخشد.
مرحله «اخذ تماس» با اردوگاه دشمن بیش از حد انتظار دیگبی آسان بود: قطعا دکتر راه درازی در پیش داشت. بدون خطر به در سبز رنگ رسید، و هنگامی که در پشت سر او ناله کرد، مثل صبر از پا در آمده استون که از او تقاضا می کرد نزدش باز گردد، به شتاب از اتاق نشیمن گذشت و بعد با احتیاط بیشتری از پله ها بالا رفت تا وقتی که در اتاق جانس را از دور دید. جانس در اتاقش نبود. ساعت روی میز تحریر او فقط دوازده دقیقه پیش رفته بود. روزنامه ها زیر نور چراغ قرار داشتند. دیگبی چنان احساسی داشت که گویی کشوری ناشناس را کاوش کرده به وطن بازگشته و ناگهان تمام اعمالش را رؤیا یافته باشد؛ بدین معنی که در تمام مدت سرگردانی و اکتشافات او تقویم یک ورق هم نخورده باشد.

صفحه 175 از 279