«آدم خوبی بود. در ساحل گیرش آوردند. دیگبی، هیچ فایده ندارد.من دیوانه ام. هر روز از هر جهت بدتر می شوم.»
از راه دور از میان پنجره بازی در طبقه زیر، صدای اتومبیل آمد. دیگبی دهانش را به در چسباند گفت: «استون، دیگر نمی توانم .بمانم. گوش کن. تو دیوانه نیستی. فقط بعضی فکر های جور واجور در کله ات داری. هیچ نباید تو را اینجا می آوردند. هر جور شده بیرونت می آورم. کمی تحمل کن.»
«دیگبی، تو آدم خوبی هستی.»
«مرا هم تهدید کرده اند که اینجا بیاورند.»
استون به نجوا گفت: «تو را؟ تو که عاقلی. خدایا، شاید من هم واقعا دیوانه نیستم. اگر می خواهند تو را هم اینجا بیاورند خیانت می کنند.»
«کمی تحمل کن.»
«طاقت می آورم، رفیق. دچار تردید شده بودم. خیال می کردم حق با آنهاست.»
صدای اتومبیل قطع شد.
«هیچ قوم و خویش نداری؟»
صدا گفت: «هیچ کس را ندارم. زنی داشتم که گذاشت رفت. حق با زنم بود، رفیق، کاملا حق داشت. خیلی خیانت در کار بود.»
من از اینجا بیرونت می آورم. نمی دانم چه جور، اما بیرونت می آورم.»
«دیگبی، باید ... آن جزیره را مواظب باشی. من از این جا هیچ کاری نمی توانم بکنم، و به هر حال من اهمیتی ندارم. اما اگر می شد پنجاه نفر در اختیار من باشند...»
دیگبی با نرمش به او اطمینان داد: «خیلی خوب، مواظب جزیره هستم.»
«من خیال می کردم هو نها جزیره را گرفته اند. هونها نمی گذارند علف سبز بشود... اما رفیق، من گاهی حواسم پرت می شود.»
از راه دور از میان پنجره بازی در طبقه زیر، صدای اتومبیل آمد. دیگبی دهانش را به در چسباند گفت: «استون، دیگر نمی توانم .بمانم. گوش کن. تو دیوانه نیستی. فقط بعضی فکر های جور واجور در کله ات داری. هیچ نباید تو را اینجا می آوردند. هر جور شده بیرونت می آورم. کمی تحمل کن.»
«دیگبی، تو آدم خوبی هستی.»
«مرا هم تهدید کرده اند که اینجا بیاورند.»
استون به نجوا گفت: «تو را؟ تو که عاقلی. خدایا، شاید من هم واقعا دیوانه نیستم. اگر می خواهند تو را هم اینجا بیاورند خیانت می کنند.»
«کمی تحمل کن.»
«طاقت می آورم، رفیق. دچار تردید شده بودم. خیال می کردم حق با آنهاست.»
صدای اتومبیل قطع شد.
«هیچ قوم و خویش نداری؟»
صدا گفت: «هیچ کس را ندارم. زنی داشتم که گذاشت رفت. حق با زنم بود، رفیق، کاملا حق داشت. خیلی خیانت در کار بود.»
من از اینجا بیرونت می آورم. نمی دانم چه جور، اما بیرونت می آورم.»
«دیگبی، باید ... آن جزیره را مواظب باشی. من از این جا هیچ کاری نمی توانم بکنم، و به هر حال من اهمیتی ندارم. اما اگر می شد پنجاه نفر در اختیار من باشند...»
دیگبی با نرمش به او اطمینان داد: «خیلی خوب، مواظب جزیره هستم.»
«من خیال می کردم هو نها جزیره را گرفته اند. هونها نمی گذارند علف سبز بشود... اما رفیق، من گاهی حواسم پرت می شود.»