خواب دوم، آسایشگاه ... سیمها به واسطه عدم مصرف سست شده بودند و عنکبوتی دار بست خود را به زنگی که روی آن نوشته بود: اتاق ناهارخوری بسته بود.
پنجره های میله دار که از باغ دیده می شدند در طبقه دوم قرار داشتند، و دیگبی با اکراه یک طبقه دیگر بالا رفت. هر قدم که بر می داشت بازگشت خود را بیشتر به خطر می انداخت اما با خودش رجز خوانده بود که با استون صحبت خواهد کرد و اکنون اگر شده فقط یک کلمه حتما با او صحبت می کرد. در دالان راه افتاده بود و آهسته صدا می کرد:
«استون! استون!»
هیچ پاسخی نمی آمد و مشمع کهنه ترک خورده زیر پای دیگبی صدا می کرد و گاه نوک پای او را می بلعید . باز احساس آشنایی کرد، گویی این راه رفتن آمیخته به احتیاط، این دالان خالی، بیش از آن اتاق خواب آراسته و مرتب به جهان واقعی او تعلق داشت. صدا کرد « استون. استون.» و صدایی را شنید که در جواب گفت: «بار نس. تو هستی، بارنس؟» و این صدا که از در پهلوی او آمده بود او را تکان داد.
دیگبی گفت: «هیس !» و لبانش را به سوراخ کلید چسباند: «من بارنس نیستم. دیگبی هستم.»
صدای آه استون را شنید: «درست است. بارنس مرده. من خواب میدیدم...»
«استون، وضعیت بد نیست؟»
استون با صدایی چنان ضعیف که دیگبی به زحمت می شنید گفت: «وضع خیلی خرابی دارم، خیلی خراب. وقتی گفتم نمی خورم واقعا منظورم...»
«بیا پشت در بهتر صدایت را بشنوم.»
استون گفت: «از این نیم تنه های آستین بلند تنم کرده اند و دستهایم را بسته اند. به من گفتند خشن شده ام.من خیال نمی کنم
پنجره های میله دار که از باغ دیده می شدند در طبقه دوم قرار داشتند، و دیگبی با اکراه یک طبقه دیگر بالا رفت. هر قدم که بر می داشت بازگشت خود را بیشتر به خطر می انداخت اما با خودش رجز خوانده بود که با استون صحبت خواهد کرد و اکنون اگر شده فقط یک کلمه حتما با او صحبت می کرد. در دالان راه افتاده بود و آهسته صدا می کرد:
«استون! استون!»
هیچ پاسخی نمی آمد و مشمع کهنه ترک خورده زیر پای دیگبی صدا می کرد و گاه نوک پای او را می بلعید . باز احساس آشنایی کرد، گویی این راه رفتن آمیخته به احتیاط، این دالان خالی، بیش از آن اتاق خواب آراسته و مرتب به جهان واقعی او تعلق داشت. صدا کرد « استون. استون.» و صدایی را شنید که در جواب گفت: «بار نس. تو هستی، بارنس؟» و این صدا که از در پهلوی او آمده بود او را تکان داد.
دیگبی گفت: «هیس !» و لبانش را به سوراخ کلید چسباند: «من بارنس نیستم. دیگبی هستم.»
صدای آه استون را شنید: «درست است. بارنس مرده. من خواب میدیدم...»
«استون، وضعیت بد نیست؟»
استون با صدایی چنان ضعیف که دیگبی به زحمت می شنید گفت: «وضع خیلی خرابی دارم، خیلی خراب. وقتی گفتم نمی خورم واقعا منظورم...»
«بیا پشت در بهتر صدایت را بشنوم.»
استون گفت: «از این نیم تنه های آستین بلند تنم کرده اند و دستهایم را بسته اند. به من گفتند خشن شده ام.من خیال نمی کنم