مواجه شده باشند.
همه جا را بوی سیگار ارزان قیمت پول گرفته بود و روی تختها خرده نان ریخته بود، گویی پول غذایش را روی هر تخت که می رسید می نشست و می خورد. دیگبی مدتی به خرده نان ها نگاه می کرد؛ احساسی از غم و ناآرامی و خطرهایی که نمی توانست مأخذشان را پیدا کند در ذهنش میدوید - چنانکه گویی چیزی خلاف انتظار خود یافته بود - چنانکه گویی مسابقه کریکت خیلی خنک از کار در آمده بود و هیچ کس برای تعطیلات میان مدت تحصیل نیامده بود و او بیرون هتل کینگز آرتر منتظر دختری که هرگز نیامد، مانده بود و مانده بود. هیچ کجا را نمی شناخت که این اتاق را با آن مقایسه کند . آسایشگاه در مقابل این اتاق چیزی ساختگی بود و در باغ پنهان بود. آیا ممکن بود که زندگی واقعی شبیه این باشد؟ چمنی و چای بعد از ظهری و اتاق نشیمنی با تابلوهای آب و رنگی و میز های کوچک و پیانویی که هیچ کس نمیزد و بویی از اودوکلن به یادش آمد. اما آیا همین اتاق نمونه زندگی واقعی بزرگ سال بود که هر کس به نو به خود به آن می رسید آیا خود دیگبی نیز از مردم همین دنیا بود؟ به واسطه احساس آشنایی با آن وضع دلش گرفت. قطعا وقتی چند سال پیش به مدرسه می رفت خواب چنین وضعی را نمی دید اما اکنون می دانست که سالهای واقع بین آن زمان و اکنون چند نبود و چندین بود.
عاقبت حس خطر او را به یاد استون بینوای زندانی انداخت. ممکن بود قبل از مراجعت دکتر و پول چندان مهلتی نداشته باشد، و هرچند نمی توانست باور کند که آن دو قدرتی بر او داشتند باز هم از مجازاتهایی که تصور آنها را هم نمی توانست بکند هراس داشت. باز هم کفشهای سر پایی دیگبی در گرد و غبار دالان و پلکان باریک تا طبقه اول اثر گذارد. در اینجا هیچ صدایی نبود: صدای ساعت هم به آنجا نمی رسید. زنگهای عظیمی در خارج جایی که شاید گنجه پیشخدمت آن ساختمان بود از سیمهای زنگ زده آویخته بود.روی این زنگها نوشته بود: اتاق کار، اتاق نشیمن، اتاق خواب اول، اتاق
همه جا را بوی سیگار ارزان قیمت پول گرفته بود و روی تختها خرده نان ریخته بود، گویی پول غذایش را روی هر تخت که می رسید می نشست و می خورد. دیگبی مدتی به خرده نان ها نگاه می کرد؛ احساسی از غم و ناآرامی و خطرهایی که نمی توانست مأخذشان را پیدا کند در ذهنش میدوید - چنانکه گویی چیزی خلاف انتظار خود یافته بود - چنانکه گویی مسابقه کریکت خیلی خنک از کار در آمده بود و هیچ کس برای تعطیلات میان مدت تحصیل نیامده بود و او بیرون هتل کینگز آرتر منتظر دختری که هرگز نیامد، مانده بود و مانده بود. هیچ کجا را نمی شناخت که این اتاق را با آن مقایسه کند . آسایشگاه در مقابل این اتاق چیزی ساختگی بود و در باغ پنهان بود. آیا ممکن بود که زندگی واقعی شبیه این باشد؟ چمنی و چای بعد از ظهری و اتاق نشیمنی با تابلوهای آب و رنگی و میز های کوچک و پیانویی که هیچ کس نمیزد و بویی از اودوکلن به یادش آمد. اما آیا همین اتاق نمونه زندگی واقعی بزرگ سال بود که هر کس به نو به خود به آن می رسید آیا خود دیگبی نیز از مردم همین دنیا بود؟ به واسطه احساس آشنایی با آن وضع دلش گرفت. قطعا وقتی چند سال پیش به مدرسه می رفت خواب چنین وضعی را نمی دید اما اکنون می دانست که سالهای واقع بین آن زمان و اکنون چند نبود و چندین بود.
عاقبت حس خطر او را به یاد استون بینوای زندانی انداخت. ممکن بود قبل از مراجعت دکتر و پول چندان مهلتی نداشته باشد، و هرچند نمی توانست باور کند که آن دو قدرتی بر او داشتند باز هم از مجازاتهایی که تصور آنها را هم نمی توانست بکند هراس داشت. باز هم کفشهای سر پایی دیگبی در گرد و غبار دالان و پلکان باریک تا طبقه اول اثر گذارد. در اینجا هیچ صدایی نبود: صدای ساعت هم به آنجا نمی رسید. زنگهای عظیمی در خارج جایی که شاید گنجه پیشخدمت آن ساختمان بود از سیمهای زنگ زده آویخته بود.روی این زنگها نوشته بود: اتاق کار، اتاق نشیمن، اتاق خواب اول، اتاق