نام کتاب: وزارت ترس
2
مثل سنگ ساکت و بی حر کت ماند و گوش فرا داد. از جایی صدای تیک تاک ساعتی می آمد و شیری هم چک چک می کرد. اینجا قاعد تا زمانی مسکن مستخدمین بوده: کف راهرو سنگی بود و از کشیده شدن کفش سر پایی دیگبی غبار بر می خاست، همه چیز از بی توجهی حکایت می کرد: وقتی به پله ها رسید دید که تخته دیوار کوب مدتهاست جلا ندیده بود و فرش ناز کی که روی پلکان بود نخ نما شده بود. میان این محل با پرستار خانه نو که آن سوی در بود تضاد شدیدی مو جود بود. هر چیز که گرد دیگبی بود گویی شانه به هوا می انداخت و می گفت: «ما مهم نیستیم . کسی ما را اینجا نمی بیند. تنها وظیفه ما این است که آرام باشیم و دکتر را آسوده بگذاریم.» و از گرد و غبار آرامتر چه می شد باشد؟ اگر صدای تیک تاک ساعت نبود دیگبی واقعا به شک می افتاد که شاید کسی آنجا زندگی نمی کند یکی صدای تیک تاکی ساعت بود و دیگری بوی خفیف سیگار مانده که قلب دیگبی را باز دچار دلهره کرد.
قاعدتا هر کجا تیک تاک ساعت از آن می آمد جای زندگی پول همان جا بود. هر بار که به یاد پول می افتاد به چیز ناخوشی یا چیزی که در اعماق مغز ش محبوس مانده باشد و بخواهد بیرون بیاید توجه پیدا می کرد. همان گونه که از دیدن پرندگان محبوس در اتاق در بسته که خود را به در و دیوار می زنند وحشت می کرد از این خاطره نیز

صفحه 169 از 279