نام کتاب: وزارت ترس
و به شتاب از درگاه گذشت، اما جانس در اتاق نبود. چون جانس به درد علاج ناپذیر معاشرت مبتلا بود لابد در آن وقت شب نزد سرایدار رفته بود. روی میز تحریرش مقداری روز نامه انبار بود. پیدا بود که پیش از قدغن دکتر آن روز نامه ها را برای دیگبی جمع کرده بود. دیگبی وسوسه شد که در اتاق جا نس بماند و روز نامه ها را بخواند. اما آن وسوسه اندک در خور روح ماجراجویی دیگبی در آن لحظه نبود. امشب می خواست کاری کند که پیش از آن هیچ بیماری به رضایت نکرده باشد می خواست وارد ساحل بیماران شود. با دقت و بی صدا به حرکت در آمد. از پله ها مانند سرخ پوستان بی صدا پایین رفت.
در هشتی چراغها خاموش بود، اما پرده ها کشیده نشده و نور ماه همراه صدای فواره و سایه برگهای نقره ای همه جا را گرفته بود. مجلات روی میز ها را مرتب کرده بودند، زیر سیگاری ها را برده بودند، و مخده های روی صندلیها را تکانده بودند. اکنون هشتی به اتاقی در نمایشگاه می ماند که گرد آن طناب کشیده باشند و کسی ازطنابها رد نشود. از کنار در بعدی که گذشت به دالان اتاق کار دکتر فورستر رسید. همچنان که بی صدا هر دری را که باز می کرد پشت سر می بست چنین احساس کرد که گویی راه بازگشت خود را بند می آورد. چنان می نمود که دنده هایش با کو بش قلبش حرکت می کرد. پیش روی او در شیر شکری رنگی بود که هرگز گشوده شدن آن را ندیده بود، و آن سوی آن در ساحل بیماران بود. به روزگار کودکی خود باز گشته بود که از خوابگاه می گریخت، و بیش از آنچه دلش را داشت تهور از خود بروز می داد. اکنون در دل امیدوار بود که در از آن سو چفت باشد، در آن صورت دیگر کاری نبود که بکند و باسر بلندی به بستر خود باز می گشت...
اما در به آسانی باز شد. این در فقط جلودار در دیگری بود، تا صداها را بیشتر خفه کند و دکتر را در اتاق کارش آسوده بگذارد. اما آن در نیز نه چفت بود نه قفل. همینکه دیگبی وارد راهرو بعدی شد در سبز رنگی با ناله طویلی پشت او بسته شد.

صفحه 168 از 279