است: از آن پس رفیع و دور از دسترس نبود. و از این جهت بچه مدرسه نقشه طغیان کشید. در حدود ساعت نه و نیم شب صدای اتومبیل شنید و چون از میان پرده ها نگاه کرد دکتر را دید که با اتومبیل می رود. یا درست تر اینکه پول را پشت فرمان و دکتر را کنار او دید .
دیگبی تا وقتی که پول را پهلوی دکتر ندیده بود، خیال داشت به طور خفیف طغیان کند - مثلا مخفیانه به اتاق جانس برود، چون یقین داشت می تواند آن جوان را راضی به حرف زدن کند. اما پس از دیدن پول قویدل تر شد؛ می خواست سری به ساحل بیماران بزند و با استون صحبت کند. فکر می کرد بیماران باید در مقابل ظلم دست به دست هم بدهند.ناگهان خاطره کهنه ای به ذهنش آمد از وقتی که به نمایندگی از طرف همشاگردیهاش نزد مدیر واقعی مدرسه رفته بود چون بر خلاف سابقه مدرسه معلم جدید از ایشان خواسته بود که مثلثات بیاموزند، در مورد این گونه حافظه ها چیز عجیب این است که در آن واحد هم پیر هستند هم جوان: چون پس از آن واقعه یکی دو اتفاق بیشتر نیفتاده بود که دیگبی به خاطر داشته باشد. تمامی تجارب دوران جوانی را از یاد برده بود.
همینکه در اتاق خود را باز کرد و به سرعت تا انتهای دالان را دید حبابی از شادی به هیجان آمده نفسش را بند آورد. از مجازاتهای نامعین وحشت داشت، و به همین جهت احساس می کرد که عملی قهرمانانه و در خور مردم عاشق انجام میدهد، در اندیشه اش شهوتی معصوم بود، به پسر بچه ای می مانست که نزد دختری که در آفتاب کنار زمین کریکت نشسته است از ضر بدست خود لاف می زند...
بیماران بر طبق درجه تندرستی خود به تدریج و از روی ترتیب باید به بستر میرفتند اما تا ساعت نه و نیم فرض بر آن بود که همه باید در بستر خوابیده باشند. اما خواب را نمی شد به اجبار آورد. وقتی دیگبی از برابر در اتاق دیویس گذشت صدای ناله بی اختیار مردی را شنید که گریه می کرد... در انتهای دالان در اتاق جانس باز و چراغ روشن بود. دیگبی کفش سر پایی اتاق خواب را از پا در آورد
دیگبی تا وقتی که پول را پهلوی دکتر ندیده بود، خیال داشت به طور خفیف طغیان کند - مثلا مخفیانه به اتاق جانس برود، چون یقین داشت می تواند آن جوان را راضی به حرف زدن کند. اما پس از دیدن پول قویدل تر شد؛ می خواست سری به ساحل بیماران بزند و با استون صحبت کند. فکر می کرد بیماران باید در مقابل ظلم دست به دست هم بدهند.ناگهان خاطره کهنه ای به ذهنش آمد از وقتی که به نمایندگی از طرف همشاگردیهاش نزد مدیر واقعی مدرسه رفته بود چون بر خلاف سابقه مدرسه معلم جدید از ایشان خواسته بود که مثلثات بیاموزند، در مورد این گونه حافظه ها چیز عجیب این است که در آن واحد هم پیر هستند هم جوان: چون پس از آن واقعه یکی دو اتفاق بیشتر نیفتاده بود که دیگبی به خاطر داشته باشد. تمامی تجارب دوران جوانی را از یاد برده بود.
همینکه در اتاق خود را باز کرد و به سرعت تا انتهای دالان را دید حبابی از شادی به هیجان آمده نفسش را بند آورد. از مجازاتهای نامعین وحشت داشت، و به همین جهت احساس می کرد که عملی قهرمانانه و در خور مردم عاشق انجام میدهد، در اندیشه اش شهوتی معصوم بود، به پسر بچه ای می مانست که نزد دختری که در آفتاب کنار زمین کریکت نشسته است از ضر بدست خود لاف می زند...
بیماران بر طبق درجه تندرستی خود به تدریج و از روی ترتیب باید به بستر میرفتند اما تا ساعت نه و نیم فرض بر آن بود که همه باید در بستر خوابیده باشند. اما خواب را نمی شد به اجبار آورد. وقتی دیگبی از برابر در اتاق دیویس گذشت صدای ناله بی اختیار مردی را شنید که گریه می کرد... در انتهای دالان در اتاق جانس باز و چراغ روشن بود. دیگبی کفش سر پایی اتاق خواب را از پا در آورد