کنم. حکم جنونت را بدهم...»
دیگبی گفت: «اگر شما عاقلید من هم عاقلم. این را که باید بدانید.»
«سرگرد استون هم همین فکر را می کرد. اما مجبور شدیم او را به ساحل بیماران بفرستیم ... سرگرد گرفتار فکری بود که هر لحظه ممکن بود او را به خشونت وادارد.»
« اما من....»
«علائم شما هم خیلی شبیه علائم اوست. این هیجان ...» دکتر دستش را از آستین تا شانه بالا برد: دستش نرم و گرم و غمناک بود. گفت: «ناراحت نباش. نمی گذاریم کار به آنجا بکشد، اما تا مدتی باید خیلی آرام باشی... غذا زیاد بخوری و زیاد هم بخوابی... کمی برومور بخوری... تا مدتی هیچ کس را نبینی، حتی این جانس را... و دیگر از این مذاکرات روشنفکرانه نشود»
دیگبی پرسید: «دوشیزه هیلفه چطور؟»
دکتر فورستر گفت: «اشتباه از من بود. هنوز آنقدر قوی نشده ای. به دوشیزه هیلفه گفتم که دیگر نیاید.»
دیگبی گفت: «اگر شما عاقلید من هم عاقلم. این را که باید بدانید.»
«سرگرد استون هم همین فکر را می کرد. اما مجبور شدیم او را به ساحل بیماران بفرستیم ... سرگرد گرفتار فکری بود که هر لحظه ممکن بود او را به خشونت وادارد.»
« اما من....»
«علائم شما هم خیلی شبیه علائم اوست. این هیجان ...» دکتر دستش را از آستین تا شانه بالا برد: دستش نرم و گرم و غمناک بود. گفت: «ناراحت نباش. نمی گذاریم کار به آنجا بکشد، اما تا مدتی باید خیلی آرام باشی... غذا زیاد بخوری و زیاد هم بخوابی... کمی برومور بخوری... تا مدتی هیچ کس را نبینی، حتی این جانس را... و دیگر از این مذاکرات روشنفکرانه نشود»
دیگبی پرسید: «دوشیزه هیلفه چطور؟»
دکتر فورستر گفت: «اشتباه از من بود. هنوز آنقدر قوی نشده ای. به دوشیزه هیلفه گفتم که دیگر نیاید.»