نام کتاب: وزارت ترس
«همین دلیل آن است که حافظه تو هنوز شروع به بازگشت نکرده.»
دیگبی با صدای خفیفی ادامه داد: «و امروز صبح روزنامه هم برایم نیاوردند.»
دکتر فورستر گفت: «من دستور دادم که دیگر روزنامه نیاورند . جانس بی عقلی کرده. این گفتگوی طولانی در باره جنگ... خودت را تحریک کرده ای. پول به من گفت که دیروز چقدر برافروخته بودی.»
دیگبی چشم به قیافه رو به پیری خود در پیژامه راه راه دوخته گفت: «من حاضر نیستم با من مثل بچه یا بیمار رفتار کنید.»
دکتر فورستر گفت: «مثل اینکه باورت شده که برای کارآگاهی استعداد داری و شاید در زندگی سابق خود مأمور مخفی بوده ای...»
دیگبی گفت: «شوخی کردم.»
دکتر فورستر گفت: «به تو اطمینان می دهم که به کلی چیز دیگری بوده ای.» و باز گفت: « به کلی چیز دیگری بوده ای.»
«چه کاره بودم؟»
دکتر فورستر مثل اینکه تهدیدی بر زبان آورد، گفت: «شاید لازم شود روزی به تو بگویم. یعنی اگر گفتنش مانع اشتباهات احمقانه بشود...» جانس سر به زیر پشت سر دکتر ایستاده بود.
دیگبی گفت: «من از اینجا می روم.»
چهره آرام و نجیب دکتر فورستر ناگهان با خطوط اکراه و نفرت در هم شد. با لحن تندی گفت: «و البته مخارج این مدت را هم لطف می فرمایید؟»
«امیدوارم بتوانم .»
گونه های دکتر فورستر به حال سابق برگشت، اما دیگر مانند سابق ایمان آور نبود. گفت: «عزیزم، دیگبی. باید منطقی باشی. خیلی حالت بد است. واقعا بیماری. بیست سال از عمرت را گم کرده ای این که سلامتی نیست. و از طرف دیگر هم دیروز هم امروز هیجانی از تو بروز کرده که من امیدوار بودم به چشم نبینم.» دستش را آرام روی آستین پیژامه نهاد و گفت: «نمی خواهم تو را مجبور

صفحه 164 از 279