اندیشید که چرا دشمن موجه بشود؟ این دلایل هر که را آن قدر محبت در دل داشت که بکشد یا کشته شود معذور میداشت. چرا نباید دشمن را معذور داشت؟ معنی آن این نبود که به حال تفوق مردم بی کس بایستیم و از کشتن رو بگردانیم و گونه عاری از تحمل را عرضه کنیم. عیسی گفته بود: «اگر کسی تو را آزرد...» نکته در همین بود شخص نباید دیگری را به خاطر خود بکشد. اما به خاطر کسانی که دوست داریم و در معیت کسانی که دوست داریم قبول خطر ملعنت کار بدی بشود.
ذهنش متوجه آنا هیلفه شد. وقتی به فکر او می افتاد نفسش به نحو ابلهانه ای می گرفت. چنان می نمود که گویی سالها پیش در خارج؛ خارج کجا؟ آیا اهل کینگز آرتر نبود؟ منتظر ایستاده بود و دختری که دوست می داشت از بالای کوچه سرازیر شده بود و شب از زیبایی و درد یأس انباشته بود، چون شخص میدانست که سنش کمتر از آن است که ازین ماجرا چیزی نتیجه شود...
دیگر حوصله تولستوی را نداشت. قابل تحمل نبود که با او مثل یک بیمار رفتار کنند. جز در رمانهای ادارۂ ملکه ویکتوریا کجا ممکن بود زنی دل به بیماری سپرد؟ تولستوی شاید حق داشت تبلیغ عدم مقاومت بکند: چون خودش در جنگ سیاست و پول مردانه جنگیده بود. دیگبی از تخت بر خاست و در آینه باریک بلند بدن لاغر و موی خاکستری و ریش خود را دید.
در باز شد: دکتر فورستر بود. از پشت او با چشمان فر و هشته و با حال کسی که هنگام ارتکاب جرمی گرفتار شده باشد جانس وارد شد. دکتر فورستر سرش را تکان داد و گفت: «دیگبی هیچ فایده ندارد، هیچ فایده ندارد مرا روسیاه کردی.»
دیگبی هنوز آن قیافه اندوه زده عاری از تناسب را در آینه تماشا می کرد. گفت: «من لباسهایم را می خواهم، تیغ می خواهم.»
«تیغ چرا؟»
«ریشم را بتراشم. یقین دارم که قبلا این ریش را...»
ذهنش متوجه آنا هیلفه شد. وقتی به فکر او می افتاد نفسش به نحو ابلهانه ای می گرفت. چنان می نمود که گویی سالها پیش در خارج؛ خارج کجا؟ آیا اهل کینگز آرتر نبود؟ منتظر ایستاده بود و دختری که دوست می داشت از بالای کوچه سرازیر شده بود و شب از زیبایی و درد یأس انباشته بود، چون شخص میدانست که سنش کمتر از آن است که ازین ماجرا چیزی نتیجه شود...
دیگر حوصله تولستوی را نداشت. قابل تحمل نبود که با او مثل یک بیمار رفتار کنند. جز در رمانهای ادارۂ ملکه ویکتوریا کجا ممکن بود زنی دل به بیماری سپرد؟ تولستوی شاید حق داشت تبلیغ عدم مقاومت بکند: چون خودش در جنگ سیاست و پول مردانه جنگیده بود. دیگبی از تخت بر خاست و در آینه باریک بلند بدن لاغر و موی خاکستری و ریش خود را دید.
در باز شد: دکتر فورستر بود. از پشت او با چشمان فر و هشته و با حال کسی که هنگام ارتکاب جرمی گرفتار شده باشد جانس وارد شد. دکتر فورستر سرش را تکان داد و گفت: «دیگبی هیچ فایده ندارد، هیچ فایده ندارد مرا روسیاه کردی.»
دیگبی هنوز آن قیافه اندوه زده عاری از تناسب را در آینه تماشا می کرد. گفت: «من لباسهایم را می خواهم، تیغ می خواهم.»
«تیغ چرا؟»
«ریشم را بتراشم. یقین دارم که قبلا این ریش را...»