انواع تفکر عمیق علاقه ندارم بلکه به منظره دلپذیری در کمبریجشیر و معدن گچ و رشته ای از بیدها که در کنار دشت کشیده است و به هفته بازار دلبسته ام ... افکارش به پرده پیچید ... که زمانی شبهای یکشنبه در رقص شرکت می کرد. آنگاه افکارش با احساس خلاصی به یک چهره متوجه شد: می توانست با همان فکر بیاساید. اندیشید که : آه، تولستوی بایست در کشور کوچکی زندگی می کرد نه در روسیه که بیشتر به قاره می ماند تا به یک کشور. و چرا طوری نوشته مثل این که بدترین کاری که ما می توانیم نسبت به همنوع خود بکنیم آن است که او را بکشیم؟ همه باید بمیرند و همه از مرگ می ترسند ، اما وقتی کسی را می کشیم او را از ترسی که در غیر این صورت سال به سال زیاد تر می شد نجات بخشیده ایم ... شخص لازم نیست که حتما از فرط کینه کسی را بکشد: ممکن است کسی را از بس دوست داریم بکشیم ... و باز آن سرگیجه قدیم بدو دست داد چنانکه گویی لطمه ای به قلب او خورده باشد.
به بالش تکیه کرد و مثل آن شد که تولستوی، آن مرد پیر شجاع با ریش بلندش در گوش او زمزمه می کرد: «من هیچ دولت و ملتی را به رسمیت نمی شناسم... نمی توانم شرکت کنم ... نمی توانم شرکت کنم.» نوعی رؤیای خاص احوال بیداری به چشمش أمد از مردی که شاید دوستی بود، اما او چهره اش را نمی دید و نمی توانست شرکت کند، و غم شخصی او که مانند ریش او را پنهان کرده بود چه بود؟ اما دیگبی به یاد نمی آورد. جنگ و تمام آنچه پیرامون وی روی داده بود، ظاهرا متعلق به مردم دیگر بود. احساس یقین می کرد که آن پیر مرد ریش بلند در اشتباه بوده. بیش از آن به نجات دادن روح خود مشغول بوده که دیگران را دریابد. آیا بهتر نبود که در جنایت کسانی که دوست داریم شرکت کنیم و اگر لازم باشد مثل ایشان کینه بورزیم و اگر پایان همه چیز باشد همراه ایشان دچار لعنت ابدی شویم تا آنکه تک و تنها نجات یابیم؟
اما می شد استدلال کرد که این دلائل دشمن را موجه می کند.
به بالش تکیه کرد و مثل آن شد که تولستوی، آن مرد پیر شجاع با ریش بلندش در گوش او زمزمه می کرد: «من هیچ دولت و ملتی را به رسمیت نمی شناسم... نمی توانم شرکت کنم ... نمی توانم شرکت کنم.» نوعی رؤیای خاص احوال بیداری به چشمش أمد از مردی که شاید دوستی بود، اما او چهره اش را نمی دید و نمی توانست شرکت کند، و غم شخصی او که مانند ریش او را پنهان کرده بود چه بود؟ اما دیگبی به یاد نمی آورد. جنگ و تمام آنچه پیرامون وی روی داده بود، ظاهرا متعلق به مردم دیگر بود. احساس یقین می کرد که آن پیر مرد ریش بلند در اشتباه بوده. بیش از آن به نجات دادن روح خود مشغول بوده که دیگران را دریابد. آیا بهتر نبود که در جنایت کسانی که دوست داریم شرکت کنیم و اگر لازم باشد مثل ایشان کینه بورزیم و اگر پایان همه چیز باشد همراه ایشان دچار لعنت ابدی شویم تا آنکه تک و تنها نجات یابیم؟
اما می شد استدلال کرد که این دلائل دشمن را موجه می کند.