«من می آیم.»
دیگبی لبانش را به لبان آنا فشرد: این عمل از همه شکها و تردیدها و تزلزلهای بوسه های دوران بلوغ انباشته بود. گفت: عزیزم، جانم، چرا گفتی ما فقط با هم دوست بودیم...؟»
«نمی خواستم پاگیرت کنم.»
«حالا که کردی.»
آنا آهسته، چنانکه گویی هراس دارد، گفت: «خوشحالم.»
دیگبی در تمام پله هایی که رو به اتاق بالا می رفت بوی آنا را در مشام جان داشت. می توانست به هر فروشگاهی قدم بنهد و همان پودر را که آنا میزد انتخاب کند؛ و می توانست در تاریکی پوست آنا را از هر پوست دیگری بازشناسد. و این تجربه برای او همچون عشق دوران بلوغ ناآزموده و نو بود: آن بی گناهی هیجان آمیز و دلباختگی دوران جوانی در او بود: همچون پسران نو بالغ بدون هیچ پشیمانی به طرف رنج و دلدادگی و نومیدی اجتناب ناپذیر رانده می شد و در دل نام آن را خوشبختی می گذاشت.
بامداد روز بعد در سینی ناشتایی روزنامه نبود. از زنی که سینی را آورده بود سراغ روزنامه را گرفت اما تنها چیزی که آن زن میتوانست به او بگوید این بود که تصور می کرد هنوز روزنامه را نیاورده اند. بار دیگر دچار آن دلهره شد که روز پیش هنگام بیرون آمدن پول از ساحل نجات گرفتار آن شده بود، و از این رو بی صبرانه منتظر آمدن جانس و گفتگوی صبحانه و سیگار کشیدن او شد. نیم ساعتی در بستر ماند و فکر کرد و بعد زنگ زد. وقت آن بود که لباس او را آماده بگذارند، اما وقتی خدمتکار آمد گفت که چنین دستوری به او نداده اند.
دیگبی گفت: «اینکه دیگر دستور نمی خواهد. هر روز این کار را می کنید.»
پرستار گفت: «به من باید دستور بدهند.»
«به آقای جانس بگویید من میل دارم ایشان را ببینم.»
دیگبی لبانش را به لبان آنا فشرد: این عمل از همه شکها و تردیدها و تزلزلهای بوسه های دوران بلوغ انباشته بود. گفت: عزیزم، جانم، چرا گفتی ما فقط با هم دوست بودیم...؟»
«نمی خواستم پاگیرت کنم.»
«حالا که کردی.»
آنا آهسته، چنانکه گویی هراس دارد، گفت: «خوشحالم.»
دیگبی در تمام پله هایی که رو به اتاق بالا می رفت بوی آنا را در مشام جان داشت. می توانست به هر فروشگاهی قدم بنهد و همان پودر را که آنا میزد انتخاب کند؛ و می توانست در تاریکی پوست آنا را از هر پوست دیگری بازشناسد. و این تجربه برای او همچون عشق دوران بلوغ ناآزموده و نو بود: آن بی گناهی هیجان آمیز و دلباختگی دوران جوانی در او بود: همچون پسران نو بالغ بدون هیچ پشیمانی به طرف رنج و دلدادگی و نومیدی اجتناب ناپذیر رانده می شد و در دل نام آن را خوشبختی می گذاشت.
بامداد روز بعد در سینی ناشتایی روزنامه نبود. از زنی که سینی را آورده بود سراغ روزنامه را گرفت اما تنها چیزی که آن زن میتوانست به او بگوید این بود که تصور می کرد هنوز روزنامه را نیاورده اند. بار دیگر دچار آن دلهره شد که روز پیش هنگام بیرون آمدن پول از ساحل نجات گرفتار آن شده بود، و از این رو بی صبرانه منتظر آمدن جانس و گفتگوی صبحانه و سیگار کشیدن او شد. نیم ساعتی در بستر ماند و فکر کرد و بعد زنگ زد. وقت آن بود که لباس او را آماده بگذارند، اما وقتی خدمتکار آمد گفت که چنین دستوری به او نداده اند.
دیگبی گفت: «اینکه دیگر دستور نمی خواهد. هر روز این کار را می کنید.»
پرستار گفت: «به من باید دستور بدهند.»
«به آقای جانس بگویید من میل دارم ایشان را ببینم.»