نام کتاب: وزارت ترس
باغ اشاره کرد: «خوش و راحت نبودی .» و بعد آرام ادامه داد: «برای خوشحال نگاه داشتن تو همه کار حاضرم بکنم. تو باید در همین حال باشی. من تو را این طور دوست دارم.»
«پس مرا در آنجا دوست نداشتی؟» دیگبی می خواست با طنز آنا را در حال نقض بیان خود گیر بیاورد. اما آنا حال خوشی نداشت. گفت: «آدم نمی تواند کسی را در تمام روز با قیافه بد بخت ببیند و دلش نسوزد.»
«کاش یادم می آمد.»
«چرا بیخود می خواهی یادت بیاید؟»
دیگبی به سادگی گفت: «اوه، خوب آدم حتما باید همه چیز را به یاد داشته باشد.» این از جمله چیزهایی بود که نسبت به آن یقین داشت.
آنا با دقت به او نگاه می کرد، چنانکه گویی می خواست جهت اعمال بعدی خود را تعیین کند.
دیگبی گفت: «ولو فقط ترا به یاد می آوردم و اینکه چه جور با تو حرف می زدم...»
آنا گفت: «نکن. سعی نکن.» و بعد مثل صدور اعلامیه جنگ با خشونت گفت: «عزیز دلم.»
دیگبی پیروزمندانه گفت: «همین جور با هم حرف می زدیم.»
آنا با سر تصدیق کرد اما چشم از او بر نگرفت. دیگبی گفت : «جانم...»
صدای آنا مثل تابلو قدیمی خشک و شکننده بود، گویی لعاب ظاهر در شرف ریختن بود. گفت: «همیشه به من می گفتی حاضری کارهای نکردنی برای من بکنی.»
«خب؟»
«حالا چند کار کردنی بکن. فقط آرام باش. چند هفته دیگر اینجا بمان تا حافظه ات برگردد...»
«اگر تو باز هم بیایی...»

صفحه 159 از 279