«آخر چرا؟»
«فقط چند روز از آشنایی ما می گذشت.»
«و البته این مدت برای این که تو علاقه ای به من پیدا کنی کم بوده است.»
باز سکوت ممتدی روی داد. آنگاه آنا گفت: «چرا، من علاقه داشتم.»
«چرا؟ من خیلی از تو بزرگترم. قیافه جالبی هم ندارم. من چه آدمی بودم؟»
این بار آنا فوری جواب داد، گویی این یک آسان بود، یا جزیی از درسی بود که حقیقتا آموخته بود، یا در باره آن بارها فکر کرده بود: خیلی احساس رحم داشتی. هیچ نمی خواستی مردم عذاب بکشند.»
دیگبی پرسید: «مگر این امر خلاف معمولی است؟» و از صمیم قلب دنبال کسب اطلاعات بود، چون هیچ نمیدانست که بیرون از آنجا مردم چگونه زندگی می کردند و چه می اندیشیدند.»
آنا گفت: «آنجا که من از آن می آیم خیلی خلاف معمول بود. برادر من ...» جلو حرف خود را گرفت.
دیگبی به شتاب گفت: «البته.» پیش از آنکه خاطره زودگذری محو شود به آن چنگ انداخت: «تو برادر داشتی. با من هم دوست بود.»
آنا گفت: «خواهش می کنم دیگر این بازی چشم بسته را دنبال نکنیم.» در یک لحظه چشمانشان را به اتاق مرتب گشودند.
دیگبی گفت: «می خواهم از اینجا بروم.»
آنا گفت: «نه خواهش می کنم بمانی.»
«چرا؟»
«اینجا از خطر دوری.»
دیگبی لبخند زد: «از خطر تکرار بمبها؟»
«از خطر خیلی چیز ها. مگر اینجا راحت و خوش نیستی؟»
«تا حدی .»
«در آنجا، و آنا با دست به تمام دنیای خارجی و رای دیوارهای
«فقط چند روز از آشنایی ما می گذشت.»
«و البته این مدت برای این که تو علاقه ای به من پیدا کنی کم بوده است.»
باز سکوت ممتدی روی داد. آنگاه آنا گفت: «چرا، من علاقه داشتم.»
«چرا؟ من خیلی از تو بزرگترم. قیافه جالبی هم ندارم. من چه آدمی بودم؟»
این بار آنا فوری جواب داد، گویی این یک آسان بود، یا جزیی از درسی بود که حقیقتا آموخته بود، یا در باره آن بارها فکر کرده بود: خیلی احساس رحم داشتی. هیچ نمی خواستی مردم عذاب بکشند.»
دیگبی پرسید: «مگر این امر خلاف معمولی است؟» و از صمیم قلب دنبال کسب اطلاعات بود، چون هیچ نمیدانست که بیرون از آنجا مردم چگونه زندگی می کردند و چه می اندیشیدند.»
آنا گفت: «آنجا که من از آن می آیم خیلی خلاف معمول بود. برادر من ...» جلو حرف خود را گرفت.
دیگبی به شتاب گفت: «البته.» پیش از آنکه خاطره زودگذری محو شود به آن چنگ انداخت: «تو برادر داشتی. با من هم دوست بود.»
آنا گفت: «خواهش می کنم دیگر این بازی چشم بسته را دنبال نکنیم.» در یک لحظه چشمانشان را به اتاق مرتب گشودند.
دیگبی گفت: «می خواهم از اینجا بروم.»
آنا گفت: «نه خواهش می کنم بمانی.»
«چرا؟»
«اینجا از خطر دوری.»
دیگبی لبخند زد: «از خطر تکرار بمبها؟»
«از خطر خیلی چیز ها. مگر اینجا راحت و خوش نیستی؟»
«تا حدی .»
«در آنجا، و آنا با دست به تمام دنیای خارجی و رای دیوارهای