بودم. از بس کاری جز انتظار و فکر نداشته ام روزهایم خیلی طولانی بوده اند. زندگی اینجا خیلی غریب است...»
آنا گفت: «هم غریب است، هم وحشتناک.»
دیگبی گفت: «چندان وحشتناک نیست.» اما در این هنگام به یاد پول افتاد. گفت: «پیش از آنکه من حافظه ام از میان برود ما با هم چطور حرف میزدیم؟ خشک و رسمی که رو به روی هم نمی ایستادیم ، مثل حالا، که شما روز نامه در دست بگیرید و من... مگر دوستان خوبی نبودیم؟»
«چرا»
دیگبی گفت: «باید به همان وضع برگردیم. اینطور درست نیست . اینجا بنشین چشمانمان را روی هم بگذاریم. وانمود می کنیم که همان روزگار سابق است پیش از آنکه بمب منفجر شود. آن موقع به من چه می گفتی؟»
آنا در سکوتی غم افزا نشسته بود. دیگبی با هراس گفت: «چرا گریه می کنی؟»
آنا گفت: «گفتی چشمهایت را ببند .»
«حالا هم بسته اند.»
آن اتاق پذیرایی ساختگی آکنده از نور و مجلات پر زرق و برق وزیر سیگاریهای بلوری دیگر دیده نمی شدند. تاریکی مانده بود و بس . دیگبی دستش را دراز کرد و به گونه آنا کشید. پرسید: «این کار غریبی بود؟»
پس از مدتی طولانی صدای خشکی در جواب گفت: «نه.»
دیگبی گفت : «البته من تو را دوست می داشته ام، مگر این طور نیست؟» و وقتی آنا جواب نداد، باز گفت: «حتما عاشق تو بوده ام. چون همینکه آن دفعه از در وارد شدی چنان راحتی و آسایشی به من دست داد مثل اینکه من در انتظار آمدن کس دیگری بودم. آخر چطور ممکن است من تو را دوست نداشته بوده باشم.»
آنا گفت: «کار محتملی به نظرم نمی آید.»
آنا گفت: «هم غریب است، هم وحشتناک.»
دیگبی گفت: «چندان وحشتناک نیست.» اما در این هنگام به یاد پول افتاد. گفت: «پیش از آنکه من حافظه ام از میان برود ما با هم چطور حرف میزدیم؟ خشک و رسمی که رو به روی هم نمی ایستادیم ، مثل حالا، که شما روز نامه در دست بگیرید و من... مگر دوستان خوبی نبودیم؟»
«چرا»
دیگبی گفت: «باید به همان وضع برگردیم. اینطور درست نیست . اینجا بنشین چشمانمان را روی هم بگذاریم. وانمود می کنیم که همان روزگار سابق است پیش از آنکه بمب منفجر شود. آن موقع به من چه می گفتی؟»
آنا در سکوتی غم افزا نشسته بود. دیگبی با هراس گفت: «چرا گریه می کنی؟»
آنا گفت: «گفتی چشمهایت را ببند .»
«حالا هم بسته اند.»
آن اتاق پذیرایی ساختگی آکنده از نور و مجلات پر زرق و برق وزیر سیگاریهای بلوری دیگر دیده نمی شدند. تاریکی مانده بود و بس . دیگبی دستش را دراز کرد و به گونه آنا کشید. پرسید: «این کار غریبی بود؟»
پس از مدتی طولانی صدای خشکی در جواب گفت: «نه.»
دیگبی گفت : «البته من تو را دوست می داشته ام، مگر این طور نیست؟» و وقتی آنا جواب نداد، باز گفت: «حتما عاشق تو بوده ام. چون همینکه آن دفعه از در وارد شدی چنان راحتی و آسایشی به من دست داد مثل اینکه من در انتظار آمدن کس دیگری بودم. آخر چطور ممکن است من تو را دوست نداشته بوده باشم.»
آنا گفت: «کار محتملی به نظرم نمی آید.»