نام کتاب: وزارت ترس
6
مقابل در ورودی ساختمان مستخدمه ای با او رو به رو شد و گفت :
«آقای دیگبی، کسی به ملاقات شما آمده است.» با شنیدن این حرف قلب دیگبی لرزید.
«کجاست؟»
«در اتاق پذیرایی»
آنا در آن اتاق بود و به تصویری در مجله نگاه می کرد، و دیگبی اصلا نمی دانست به او چه بگوید. آنا همان گونه آنجا ایستاده بود که دیگبی به نظرش می رسید در دورگاه او را به یاد دارد: کو چک اندام و به خود گرفته و مراقب، و با این وصف جزئی بود از تمامی دنیای تجر به که دیگبی بایست می شناخت اما خبر نداشت.
دیگبی نخست گفت: «چقدر لطف کردید.» و دیگر چیزی نگفت. از آن بیم داشت که اگر یک بار گفتگو را با تعارفات اشخاص ناآشنا یا کم آشنا آغاز کند دیگر تا آخر عمر محکوم خواهند بود که در آشنایی خود از آن حد غیر ثابت پیشروی نکنند. در آن صورت گفتگوی ایشان، اگر ملاقاتی دست می داد، در باره چگونگی هوا بود و احیانا نمایشنامه هایی که عرضه شده بود. اگر در کوچه بر یکدیگر گذر می کردند، ناگزیر دیگبی کلاه از سر بر می گرفت، و چیزی که اکنون مثل جرقه زنده بود نومیدانه می مرد.
دیگبی با تأنی گفت: «از بار اول که آمدی همه اش در انتظارت

صفحه 156 از 279