دیگبی با ناراحتی گفت: «بد نیست سری به اطراف استخر بزنید .» جانس گفت: «متشکرم.» و به صدای بلند ندا داد! «پول، پول.» صدایی در جواب گفت: «آمدم.»
احساس دلهره ای همچون پرده ای سنگین از ذهن دیگبی به حرکت در آمد، چنانکه گویی کسی چیزی را در گوش ذهن او زمزمه کرده بود و او یقین نداشت که کلمات را دقیقا شنیده باشد: «مواظب باش.» مردی در دروازه ساحل بیماران ایستاده بود و همان گونه رو پوش به تن داشت که جانس هم پوشیده بود، اما رو پوش این مرد پاکیزه نبود. این مرد کوتاه قامت بود و شانه های در هم پیچیده ای داشت و چهره اش گستاخ می نمود. جانس گفت: «طرف استخر.»
آن مرد چشم بر هم زد و از جانجنبید، و با کنجکاوی گستاخانه ای خیره به دیگبی نگاه می کرد. آشکار بود که از ساحل بیماران آمده بود. جایش در آن باغ نبود. رو پوش و انگشتانش با چیزی که شبیه تنتورید بود لک شده بود.
جانس گفت: «باید عجله کنیم. دکتر ناراحت شده...»
پول گفت: «من شما را پیشتر از این جایی ملاقات نکرده ام؟» و دیگبی را با نوعی لذت تماشا کرد. «اوه، چرا، یقین دارم که ملاقات کرده بودم.»
دیگبی گفت: «نه. همچو چیزی نیست.»
پول گفت: «خوب، حالا که با همدیگر آشنا شدیم.» به دیگبی دهان کجی کرد و با کیف آشکار گفت:
«من نگاهبانم.» و دست دراز گوریل مانند خود را به طرف ساحل بیماران تکان داد.
دیگبی به صدای بلند گفت: «من هیچ تو را نمی شناسم. و هیچ نمی خواهم که بشناسم.» و پیش از آن که رو برگرداند و از پشت به صدای پای ایشان که به سوی استخر رهسپار بودند گوش دهد. فرصتی یافت و نگاه خیره تعجب را بر چهره جانس دید.
راست گفته بود: آن مرد را نمی شناخت، اما چنان بود که گویی
احساس دلهره ای همچون پرده ای سنگین از ذهن دیگبی به حرکت در آمد، چنانکه گویی کسی چیزی را در گوش ذهن او زمزمه کرده بود و او یقین نداشت که کلمات را دقیقا شنیده باشد: «مواظب باش.» مردی در دروازه ساحل بیماران ایستاده بود و همان گونه رو پوش به تن داشت که جانس هم پوشیده بود، اما رو پوش این مرد پاکیزه نبود. این مرد کوتاه قامت بود و شانه های در هم پیچیده ای داشت و چهره اش گستاخ می نمود. جانس گفت: «طرف استخر.»
آن مرد چشم بر هم زد و از جانجنبید، و با کنجکاوی گستاخانه ای خیره به دیگبی نگاه می کرد. آشکار بود که از ساحل بیماران آمده بود. جایش در آن باغ نبود. رو پوش و انگشتانش با چیزی که شبیه تنتورید بود لک شده بود.
جانس گفت: «باید عجله کنیم. دکتر ناراحت شده...»
پول گفت: «من شما را پیشتر از این جایی ملاقات نکرده ام؟» و دیگبی را با نوعی لذت تماشا کرد. «اوه، چرا، یقین دارم که ملاقات کرده بودم.»
دیگبی گفت: «نه. همچو چیزی نیست.»
پول گفت: «خوب، حالا که با همدیگر آشنا شدیم.» به دیگبی دهان کجی کرد و با کیف آشکار گفت:
«من نگاهبانم.» و دست دراز گوریل مانند خود را به طرف ساحل بیماران تکان داد.
دیگبی به صدای بلند گفت: «من هیچ تو را نمی شناسم. و هیچ نمی خواهم که بشناسم.» و پیش از آن که رو برگرداند و از پشت به صدای پای ایشان که به سوی استخر رهسپار بودند گوش دهد. فرصتی یافت و نگاه خیره تعجب را بر چهره جانس دید.
راست گفته بود: آن مرد را نمی شناخت، اما چنان بود که گویی