هم داشت که بیماران در شبهای اجتماعات ماهانه مسلما دیده بودند، (دکتر معتقد بود که این موارد که افراد خارجی مانند کشیش محل و گروهی خانمهای پیر و یک معمار بازنشسته در آن حضور می یافتند به مغز کسانی که از انفجار بمب آسیب دیده بودند کمک می کرد که خود را با جامعه و شرایط حسن معاشرت عادت بدهند.) اما آیا کسی یقین داشت که در ساحل بیماران کسی هم بود؟ گاه به نظر دیگبی چنین می آمد که آن ساحل بیش از مفهوم جهنم آن گونه که برخی از اهل علم تفسیر می کردند واقعیت نداشت - یعنی محلی عاری از سکنه که صرفا برای ترساندن موجود بود.
ناگهان سرگرد استون از نو پدید آمد، که به سرعت راه می رفت. دیگبی را دید و از یکی از کوره راهها به طرف او آمد. قطرات عرق بر پیشانیش نشسته بود. به دیگبی گفت: «شتر دیدی ندیدی. فهمیدی؟ ندیدی ها.» و به سرعت رد شد. مثل آن بود که به طرف استخر و جزیره میرود. لحظه ای بعد میان بوته های بلند از نظر دیگبی ناپدید شده بود، و دیگبی به راه خود ادامه داد. به نظر دیگبی چنان می نمود که وقت عزیمت او از آن آسایشگاه فرارسیده بود. جایش اینجا نبود. آدم عادی بود، بیچاره نبود. وقتی به خاطر آورد که سرگرد استون هم خود را علاج شده تلقی می کرد دچار چندش شد.
وقتی به مقابل منزل رسید جانس بیرون آمد. قیافه ژولیده و ناراحتی داشت. گفت: «سرگرد استون را ندیدی؟» دیگبی لحظه ای درنگی کرد. بعد گفت: «نه.»
جانس گفت: «دکتر او را می خواهد. باز حالش بد شده.»
رفاقت و همعهدی بیمار با بیمار سستی گرفت. دیگبی گفت:« خیلی وقت پیش او را دیدم...»
«دکتر خیلی خیالش ناراحت است. ممکن است به خودش یا به دیگری آسیبی برساند.» مثل آن بود که عینک بدون قالب جانس پیامی می فرستاد:
«می خواهی مسئولش تو باشی؟»
ناگهان سرگرد استون از نو پدید آمد، که به سرعت راه می رفت. دیگبی را دید و از یکی از کوره راهها به طرف او آمد. قطرات عرق بر پیشانیش نشسته بود. به دیگبی گفت: «شتر دیدی ندیدی. فهمیدی؟ ندیدی ها.» و به سرعت رد شد. مثل آن بود که به طرف استخر و جزیره میرود. لحظه ای بعد میان بوته های بلند از نظر دیگبی ناپدید شده بود، و دیگبی به راه خود ادامه داد. به نظر دیگبی چنان می نمود که وقت عزیمت او از آن آسایشگاه فرارسیده بود. جایش اینجا نبود. آدم عادی بود، بیچاره نبود. وقتی به خاطر آورد که سرگرد استون هم خود را علاج شده تلقی می کرد دچار چندش شد.
وقتی به مقابل منزل رسید جانس بیرون آمد. قیافه ژولیده و ناراحتی داشت. گفت: «سرگرد استون را ندیدی؟» دیگبی لحظه ای درنگی کرد. بعد گفت: «نه.»
جانس گفت: «دکتر او را می خواهد. باز حالش بد شده.»
رفاقت و همعهدی بیمار با بیمار سستی گرفت. دیگبی گفت:« خیلی وقت پیش او را دیدم...»
«دکتر خیلی خیالش ناراحت است. ممکن است به خودش یا به دیگری آسیبی برساند.» مثل آن بود که عینک بدون قالب جانس پیامی می فرستاد:
«می خواهی مسئولش تو باشی؟»