نام کتاب: وزارت ترس
ظاهر «ساحل بیماران» نامیده بودند قطع می کرد. هیچ کس علاقه ای نداشت که در باره ساحل بیماران صحبت کند چون فرض بر آن بود که در آن ساختمان چیز های ناخوش آیندی موجود بود، مانند اتاق هایی که صدا به آنها راه نداشت و نیم تنه های آستین بلندی که دستهای بیمار را پس از پوشیدن آن با آستین از پشت می بستند. فقط پنجره های طبقه بالای آن ساختمان پیدا بود و آنها هم میله آهنی داشتند. هیچ کس در آن آسایشگاه نبود که توجه به نزدیکی و همسایگی آن محل بی صدا نداشته باشد. سر و صدا راه انداختن و عصبی شدن سر بازی، احساس خیانت کردن، و در مورد دیویس اشکهایی که به سهولت جاری می شدند _ همه اینها مثل خشونت کردن نشانه بیماری است. به امید گریختن از وضع بدتر، به دست خود او راقی را امضا کرده و آزادی خود را در بست به دکتر فورستر سپرده بودند، اما اگر حال بدتری روی می داد جای نگرانی نبود که ایشان را به تیمارستان ناشناسی ببرند، چون آن عمارت ساحل بیماران - در همسایگی بود. فقط دیگبی بود که از سایه آن احساس ترس نمی کرد - چون ساحل بیماری کاری با افراد خوشبخت نداشت. پشت سر او صدای فریاد تنیس بلند شد. آنکه نامش فیشگارد بود فریاد میزد: « به تو می گویم داخل بود.» آن دیگری که استیل نام داشت فریاد می زد: «اوت.» «به من تهمت تقلب میزنی؟» «تو باید عینک بزنی .» صداها چنان خشن و دور از آشتی بود که شنونده ناگزیر باید فرض می کرد پایان آن کشمکش لفظی چیزی جز زد و خورد نمی تواند باشد. اما هرگز کارشان به آنجا نمی کشید. شاید هم از ترس ساحل بیماران. ناگهان مانند آواز مکروهی که از رادیو برخیزد و کسی رادیو را ببندد صدایشان خاموش شد. همینکه هوا تاریک می شد فیشگارد و استیل در تالار ساختمان می نشستند و شطرنج بازی می کردند.
دیگبی گاه در این فکر فرو می رفت که ساحل بیماران چقدر از آنجا فاصله دارد و آیا تو هم اذهان آشفته نیست؟ البته آن ساختمان با پنجره های میله دار و دیوار بلندش آنجا بود، حتی کارکنان جداگانه ای

صفحه 152 از 279