عرضه و شخصیت او را می سنجد. گفت: «در این حوالی زیاد دیده امت. قبلا با تو حرف نزده بودم. از قیافه ات خوشم می آمد، اگر از این حرف من ناراحت نشوی. خیال می کنم تو هم مثل بقیه ما بیمار بوده ای. شکر خدا به همین زودیها من از اینجا می روم. دوباره به درد می خورم. گرفتاری تو چه بوده؟»
دیگبی گفت: «فقدان حافظه.»
سرگرد پرسید: «آنجا رفته ای؟» و با تکان سر جزیره را نشان داد. دیگبی گفت: «نه. بمب ترکید. در لندن.»
سرگرد گفت: «این جنگ بد است. افراد غیر نظامی دچار خمپاره می شوند.» از لحنش معلوم نبود که بدی جنگی بواسطه خمپاره است یا افراد غیر نظامی. موهای لطیف مستقیمش بالای گوشهایش مجعد بود، و چشمان بسیار آبی رنگش از زیر آبروی انبوه زرد رنگ می درخشید. سفیدی چشمانش به نحو زیبایی روشن بود. سرگرد مردی بود که همواره خود را آماده و در خور استفاده نگاه داشته بود. اکنون که در خور نبود و مورد استفاده قرار نمی گرفت مغز بیچاره اش دچار آشفتگی دردناکی شده بود. گفت: «جایی خیانت شده وگرنه هرگز این اتفاق نمی افتاد.» و ناگهان پشت به جزیره و باقیمانده گل آلود پل موقت خود کرد و از کناره بالا دوید و با قدمهای سریع به طرف منزل به راه افتاد.
دیگبی به قدم زدن خود ادامه داد. در زمین تنیس بازی شدیدی در جریان بود؛ واقعا بازی جدی شدیدی بود. دو نفر مردی که بازی می کردند خیز بر می داشتند و عرق می ریختند و به ابروان گره می زدند. فقط همان توجه شدیدشان به بازی غیر عادی می نمود و گر نه پس از خاتمه بازی سروصدایشان در می آمد و فریادی می کشیدند و آماده فریاد بودند. سر بازی شطرنج هم به همین حال مبتلا می شدند...
باغچه گل سرخ را دو دیوار در پناه گرفته بودند: یکی دیوار باغچه سبزیکاری، و دیگری دیوار بلندی که ارتباط را - جز به خاطر در کوچکی که در میان آن - با آنچه دکتر فورستر و جانس برای حفظ
دیگبی گفت: «فقدان حافظه.»
سرگرد پرسید: «آنجا رفته ای؟» و با تکان سر جزیره را نشان داد. دیگبی گفت: «نه. بمب ترکید. در لندن.»
سرگرد گفت: «این جنگ بد است. افراد غیر نظامی دچار خمپاره می شوند.» از لحنش معلوم نبود که بدی جنگی بواسطه خمپاره است یا افراد غیر نظامی. موهای لطیف مستقیمش بالای گوشهایش مجعد بود، و چشمان بسیار آبی رنگش از زیر آبروی انبوه زرد رنگ می درخشید. سفیدی چشمانش به نحو زیبایی روشن بود. سرگرد مردی بود که همواره خود را آماده و در خور استفاده نگاه داشته بود. اکنون که در خور نبود و مورد استفاده قرار نمی گرفت مغز بیچاره اش دچار آشفتگی دردناکی شده بود. گفت: «جایی خیانت شده وگرنه هرگز این اتفاق نمی افتاد.» و ناگهان پشت به جزیره و باقیمانده گل آلود پل موقت خود کرد و از کناره بالا دوید و با قدمهای سریع به طرف منزل به راه افتاد.
دیگبی به قدم زدن خود ادامه داد. در زمین تنیس بازی شدیدی در جریان بود؛ واقعا بازی جدی شدیدی بود. دو نفر مردی که بازی می کردند خیز بر می داشتند و عرق می ریختند و به ابروان گره می زدند. فقط همان توجه شدیدشان به بازی غیر عادی می نمود و گر نه پس از خاتمه بازی سروصدایشان در می آمد و فریادی می کشیدند و آماده فریاد بودند. سر بازی شطرنج هم به همین حال مبتلا می شدند...
باغچه گل سرخ را دو دیوار در پناه گرفته بودند: یکی دیوار باغچه سبزیکاری، و دیگری دیوار بلندی که ارتباط را - جز به خاطر در کوچکی که در میان آن - با آنچه دکتر فورستر و جانس برای حفظ