شنید: چند غر غر خشن پیاپی مثل سگی که خواب ببیند. دیگبی از سراشیب نهر به کناره سیاه آب دوید و سر گرد استون چشمان آبی روشن نظامی خود را به طرف او گرداند و گفت: «این کار باید انجام شود.»
تمام نیم تنه پشمیش و دستهایش را گل گرفته بود. سنگهای بزرگ در آب افکنده بود و اکنون تنه درختی را که نزدیک مستراح جسته بود در کنار آب به دنبال خود می کشید.
سر گرد استون گفت: «این خیانت محض است که چنان محلی را تصرف نکرده گذاشته اند. از آنجا به تمام خانه می توان تسلط پیدا کرد...» تنه را به پیش سراند به نحوی که یک سر آن روی سنگ بزرگی قرار گرفت. گفت : « باید پافشاری کرد.» تنه را گره گره به طرف قطعه سنگ بعدی پیش می راند. گفت: «بگیر . تو پیش بده، من آن سرش را می کشم.»
« به آب که نمی خواهید بزنید؟»
سر گرد استون گفت: «این طرف استخر آب گود نیست.» و مستقیم وارد استخر شد. گل سیاه گرد کفشها و برگردان شلوارش را گرفت. گفت: «حالا، زور بده . پشت سر هم.» دیگبی تنه درخت را زور داد اما زیادی زور داد: تنه غلت خورد و میان گل افتاد. سر گرد استون گفت: «خراب شد.» خم شد تنه را بغل زد و بالا آورد؛ و تا کمرش را گل گرفت. تنه را به ساحل کشاند.
گفت: «عذر خواهی می کنم. خلقم خیلی تنگ است. تو تعلیم دیده نیستی. خوب کردی کمک کردی.»
«بد بختانه کمکی نتوانستم بکنم.»
سر گرد استون گفت: «همین پنج - شش نفر خندق کن به من بدهید آنوقت نتیجه را ببینید...» با اشتیاق بدان سوی آب به جزیره مملو از بوته نگاه می کرد: «اما به غیر ممکن امید بستن فایده ندارد. باید دو نفری کار را تمام کنیم. اگر اینهمه خیانت در کار نبود از عهده بر می آمدیم . » خیره به چشمان دیگبی نگریست، چنانکه گویی
تمام نیم تنه پشمیش و دستهایش را گل گرفته بود. سنگهای بزرگ در آب افکنده بود و اکنون تنه درختی را که نزدیک مستراح جسته بود در کنار آب به دنبال خود می کشید.
سر گرد استون گفت: «این خیانت محض است که چنان محلی را تصرف نکرده گذاشته اند. از آنجا به تمام خانه می توان تسلط پیدا کرد...» تنه را به پیش سراند به نحوی که یک سر آن روی سنگ بزرگی قرار گرفت. گفت : « باید پافشاری کرد.» تنه را گره گره به طرف قطعه سنگ بعدی پیش می راند. گفت: «بگیر . تو پیش بده، من آن سرش را می کشم.»
« به آب که نمی خواهید بزنید؟»
سر گرد استون گفت: «این طرف استخر آب گود نیست.» و مستقیم وارد استخر شد. گل سیاه گرد کفشها و برگردان شلوارش را گرفت. گفت: «حالا، زور بده . پشت سر هم.» دیگبی تنه درخت را زور داد اما زیادی زور داد: تنه غلت خورد و میان گل افتاد. سر گرد استون گفت: «خراب شد.» خم شد تنه را بغل زد و بالا آورد؛ و تا کمرش را گل گرفت. تنه را به ساحل کشاند.
گفت: «عذر خواهی می کنم. خلقم خیلی تنگ است. تو تعلیم دیده نیستی. خوب کردی کمک کردی.»
«بد بختانه کمکی نتوانستم بکنم.»
سر گرد استون گفت: «همین پنج - شش نفر خندق کن به من بدهید آنوقت نتیجه را ببینید...» با اشتیاق بدان سوی آب به جزیره مملو از بوته نگاه می کرد: «اما به غیر ممکن امید بستن فایده ندارد. باید دو نفری کار را تمام کنیم. اگر اینهمه خیانت در کار نبود از عهده بر می آمدیم . » خیره به چشمان دیگبی نگریست، چنانکه گویی