نام کتاب: وزارت ترس
5
بعد از ظهر خوشی بود و دیگبی تنها به باغ رفت تا راه برود. چند روز از ملاقات آنا هیلفه می گذشت و دیگبی مثل پسر جوانی که عاشق شده باشد بی آرام و غمزده بود... دنبال فرصتی می گشت تا نشان دهد بیمار نیست و مغزش مثل مغز هر فرد دیگر کار می کند. از اینکه در نظر جانس جلوه می کرد هیچ خشنود نمی شد... میان ردیف گلها راه می رفت و با خود خواب می دید.
باغ از نوع در همی بود که باید به دوران کودکی تعلق داشته باشد و هر کجا هست به مردان کودک تعلق دارد. درختهای سیب، درختهای پیری بودند و ظاهرشان به درختهای وحشی می برد. وسط چند بوته گل سرخ ناگهان درخت سیب پیری سر برافراشته بود و میان زمین تنیس سر دوانده بود و به پنجره یک مستراح خارج از عمارت که مورد استعمال باغبان بود، سایه انداخته بود و باغبان مرد پیری بود که همواره می شد محلش را در باغ از صدای داس یا چرخ زنبه تشخیص داد. دیوار آجر قرمزی باغ گل را از باغ آشپزخانه و باغ میوه جدا می کرد. اما گل و میوه را نمی توان با دیوار زندانی کرد. گلها میان آرتیشوکت دویده و مثل شعله زیر درختها سر کشیده بودند. آن سوی میوه زار، باغ به مرتع و نهر و استخر نامرتبی میپیوست که جزیره ای به اندازه میز بیلیارد در میان آن بود.
سرگرد استون را دیگبی کنار استخر پیدا کرد. اول صدایش را

صفحه 149 از 279