نام کتاب: وزارت ترس
همان مقام منیع را دوباره آلت قرار دهند. باید آنقدر صبر می کردند تا نفر دوم را اسیر خود کنند و اسم و مشخصاتش را در بایگانی وزارت ترس جمع کرده باشند. فکرش را بلند بر زبان آورد: «تصور می کنم تنها افرادی که سابقه و سری نداشته باشند که گرفتار چنگال این عده شوند مقدسان هستند یا رانده های اجتماع که از فاش شدن اسرارشان ضرری نمی کنند.»
جانس با هیجان گفت: «تو مأمور خفیه نبوده ای. تو نویسنده داستانهای پلیسی بوده ای.»
دیگبی گفت: «میدانی، به کلی خسته شدم، سرم ناگهان صدا می کند و بعد من چنان خسته می شوم که می توانم هر کجا که هستم در از بیفتم بخوابم. شاید بهتر باشد حالا هم بخوابم.» چشمانش را بست و از نو گشود. گفت: «کاری که باید کرد این است که قضیه اولی را که شاید آدم بی عرضه ای خرابش کرده دنبال کنند و ببینند نقطه شکست کجا بوده.» و خوابش برد.

صفحه 148 از 279