نام کتاب: وزارت ترس
«البته نمی شوند. پسر بچه همیشه دلش می خواهد قهرمان بشود . کاشف بزرگی بشود. نویسنده بزرگی بشود... اما همواره ارتباط ناچیزی هست که موجب دلسردی می شود. پسر بچه ای که دلش می خواهد پولدار بشود وارد بانک می شود. کاشف... شاید کارمند کم حقوقی در اداره مستعمرات می شود که در حرارت شدید مستعمرات دقیقه شماری می کند. آنکه دلش می خواست نویسنده شود وارد دستگاه تبلیغاتی می شود...» باز گفت: «خیلی متأسفم که آن طور که تصور می کردم قوی نیستم. سرم گیج شده است. امروز دیگر باید - کار - نکنم.»
باز آنا با دغدغه ای شگفت آور پرسید: «اینجا رفتارشان با شما خوب است؟»
دیگبی گفت: «من بیمار نمونه ام. بیماری من هم جالب است.»
«آقای دکتر فورستر چطور؟ از او خوشتان می آید؟»
دیگبی گفت: «آدم را دچار دلهره می کند .»
«چقدر عوض شده ای.» این نکته ای بود که دیگبی از آن سر در نمی آورد. «حالا طوری هستی که خوب بود پیشتر از این بودی.» مثل افراد غریبه با یکدیگر دست دادند. دیگبی گفت: «قول میدهی که زیاد اینجا بیایی؟»
آنا گفت: «شغل من همین است، آرتور.» تنها پس از رفتن آنا بود که دیگبی در باره نام آرتور دچار حسرت شد.

صفحه 142 از 279