دار می کرده ام.»
آنا گفت: «نه.»
«ارتباط پیدا نمی کند. بالاخره هر چه باشد پسر است که بعد مرد می شود. من یادم هست که وقتی پسر بچه بودم هیچ دلم نمی خواست وکیل عدلیه بشوم. اما دلم می خواست کاشف بشوم، منتها محتمل به نظر نمی رسد. حتی با وجود داشتن این ریش به من می گویند این ریش را از سابق داشته ام. من که نمی دانم. اوه، خوابهای زیادی دیده ام در باره کشف قبایل مجهول در آفریقای مرکزی. شاید طبیب بوده ام؟ نه. هیچ وقت از طبابت خوشم نمی آمد. تماشای درد اشخاص مشکل است. من تحملش را ندارم.» اندکی گیج شده بود و از آن ناراحت بود. «شنیدن درد مردم مرا بیمار می کرد، حالم را به هم می زد. یک چیزی راجع به یک موش یادم هست.»
آنا گفت: «نه به خودت فشار نیاور. نباید زیاد به مغز فشار آورد. هیچ عجله ای که در کار نیست.»
«اوه، این به هیچ کجا ارتباط نداشت. آن وقت من بچه بودم . کارم به کجا کشید؟ به طبابت... به بازرگانی؟ هیچ خوشم نمی آید که ناگهان به یاد بیاورم که مدیر عامل چندین مغازه مر بوط به هم بوده ام. به سابقه من ارتباط پیدا نمی کند. هیچ وقت به طور خاص دلم نمیخواست پولدار باشم. تصور می کنم دلم می خواست به نحوی زندگی صحیحی داشته باشم.»
هر گونه کوشش مستمری سر او را به درد می آورد. اما چیز هایی بود که حتما بایست به یاد می آورد. می توانست دوستیها و دشمنیهای گذشته را به حال خود بگذارد و هرگز به یاد نیاورد. اما اگر قرار بود از آنچه از زندگی او باقی بود چیزی بسازد باید اول می دانست که چه کارهایی از او ساخته است. به دستهای خود نگریست و انگشتانش را بست و باز کرد. به نظر نمی رسید که از کاردستی سر رشته داشته باشد.
آنا گفت: «مردم همیشه آنچه می خواهند بشوند، نمی شوند.»
آنا گفت: «نه.»
«ارتباط پیدا نمی کند. بالاخره هر چه باشد پسر است که بعد مرد می شود. من یادم هست که وقتی پسر بچه بودم هیچ دلم نمی خواست وکیل عدلیه بشوم. اما دلم می خواست کاشف بشوم، منتها محتمل به نظر نمی رسد. حتی با وجود داشتن این ریش به من می گویند این ریش را از سابق داشته ام. من که نمی دانم. اوه، خوابهای زیادی دیده ام در باره کشف قبایل مجهول در آفریقای مرکزی. شاید طبیب بوده ام؟ نه. هیچ وقت از طبابت خوشم نمی آمد. تماشای درد اشخاص مشکل است. من تحملش را ندارم.» اندکی گیج شده بود و از آن ناراحت بود. «شنیدن درد مردم مرا بیمار می کرد، حالم را به هم می زد. یک چیزی راجع به یک موش یادم هست.»
آنا گفت: «نه به خودت فشار نیاور. نباید زیاد به مغز فشار آورد. هیچ عجله ای که در کار نیست.»
«اوه، این به هیچ کجا ارتباط نداشت. آن وقت من بچه بودم . کارم به کجا کشید؟ به طبابت... به بازرگانی؟ هیچ خوشم نمی آید که ناگهان به یاد بیاورم که مدیر عامل چندین مغازه مر بوط به هم بوده ام. به سابقه من ارتباط پیدا نمی کند. هیچ وقت به طور خاص دلم نمیخواست پولدار باشم. تصور می کنم دلم می خواست به نحوی زندگی صحیحی داشته باشم.»
هر گونه کوشش مستمری سر او را به درد می آورد. اما چیز هایی بود که حتما بایست به یاد می آورد. می توانست دوستیها و دشمنیهای گذشته را به حال خود بگذارد و هرگز به یاد نیاورد. اما اگر قرار بود از آنچه از زندگی او باقی بود چیزی بسازد باید اول می دانست که چه کارهایی از او ساخته است. به دستهای خود نگریست و انگشتانش را بست و باز کرد. به نظر نمی رسید که از کاردستی سر رشته داشته باشد.
آنا گفت: «مردم همیشه آنچه می خواهند بشوند، نمی شوند.»