نام کتاب: وزارت ترس
عقب می کشید. مثل پسر بچه ای که هنوز فوت و فن این کار را نیاموخته است، گفت: «آخر من ناگهان تمام دوستانم را از دست داده ام به جز شما.»
آنا هیلفه با لحن نسبتا غمزده ای گفت: «تعداد دوستانتان زیاد بوده؟»
«من خیال می کنم، آدم به سن من، لابد دوستان زیادی داشته ام.» آنگاه با بشاشت گفت: «یا شاید غول مهیبی بوده ام؟»
پیدا بود که آنا هیلفه از هیچ چیز به وجد نخواهد آمد. گفت: اوه، حتما بر می گردم. از من خواسته اند که بر گردم. آخر می خواهند همینکه حافظه شما بازگشت بفهمند که...»
«البته می خواهند بفهمند. و شما تنها کلیدی هستید که برای گشایش قفل حافظه من در اختیار من می گذارند. اما آیا مجبورم تا وقتی که حافظه ام بر می گردد اینجا بمانم؟»
«بیرون از اینجا، بدون حافظه، چه لطفی برای شما دارد؟»
«بی لطف هم نیست. خیلی کارها هست که می توانم بکنم. اگر ارتش مرا نپذیرد می روم به قسمت تسلیحات...»
«می خواهید تمام این چیزها را از سر بگیرید؟»
دیگبی گفت: «اینجا آرام و دوست داشتنی است اما هر چه باشد حکم تعطیل دارد. آدم باید مصرف داشته باشد. البته اگر میدانستم چه کاره بوده ام و چه کاری بهتر از من ساخته بوده است، خیلی آسانتر می شد. پیداست که من نمی توانم آدم بی کاره ای بوده باشم. در خانواده من پول چندانی آمد و رفت نمی کرد.» در ضمن که در دل حدس می زد چهره آنا هیلفه را به دقت می پایید «حرفه ها هم چندان متعدد نیستند، ارتش هست و نیروی دریایی و کلیسا... اگر اینها که تن من است لباس خودم باشد پس در وقت حادثه لباس مخصوص خودم را نپوشیده بودم.» راستی چقدر جای شک بود. «قانون؟ آنا، آیا من شغل قضائی داشتم؟ باورم نمی شود. هیچ نمی توانم تصور کنم که کلاه گیس مخصوص قضات را بر سر می گذاشته ام و بد بخت بینوایی را محکوم به

صفحه 140 از 279