«اوه، این جای زخم؟ این هم ممکن است اثر خیلی چیزها باشد مثل تصادم اتومبیل. تازه هر چه باشد منظورشان کشتن من که نبوده.»
«نبوده؟»
«من که اهمیتی ندارم.» احساس کرد که ابلهانه و به حکم پیش۔ آمد صحبت کرده بود. از پیش چیزی را قطعی فرض کرده بود، در حالی که هیچ چیز نبود که او بتواند بدون اشتباه قطعی فرض کند . با دغدغه گفت: «من مهم نیستم که، بله؟ نمی شود که من مهم باشم و خبرش در روز نامه ها نباشد.»
«روزنامه هم می گذارند بخوانید؟»
«اوه، بله. اینجا که زندان نیست.» باز پرسید: «من مهم نیستم؟»
آنا هیلفه از کنار سؤال دور زد: «مشهور نیستید.»
تصور می کنم دکتر مانع از این بشود که شما چیزی به من بگویید. می گوید می خواهد همه چیز آرام و آهسته از طریق حافظه باز گردد. اما دلم می خواهد شما این قاعده را فقط در باره یک چیز بشکنید. این تنها چیزی است که مرا ناراحت کرده. زن که ندارم، دارم؟»
آنا هیلفه آهسته، و چنانکه گویی نخواهد بیش از آنچه لازم است چیزی به او بگوید، گفت: «نه. شما زن ندارید.»
«این فکر خیلی مرا آزار می داد که ناگهان مجبور شوم رابطه ای را از سر گیرم که برای من هیچ معنی نداشت و برای زن خیلی با ارزش بود. چون برای من مثل هر کس دیگری بود که راجع به او با من حرف زده باشند. مثلا هیتلر . البته زنی که تازه با او آشنا شوم یا شده باشم فرق دارد.» آنگاه با شر می که با آن موی خاکستری منافات داشت گفت: «شما زن تازه ای هستید.»
آنا هیلفه پرسید: «و حالا دیگر هیچ چیز نمانده که ذهن شما را ناراحت کند؟»
«هیچ. یا فقط یک چیز آن هم این است که شما از این در بروید و دیگر باز نگردید.» پیوسته قدمی پیش می گذاشت و بعد به شتاب
«نبوده؟»
«من که اهمیتی ندارم.» احساس کرد که ابلهانه و به حکم پیش۔ آمد صحبت کرده بود. از پیش چیزی را قطعی فرض کرده بود، در حالی که هیچ چیز نبود که او بتواند بدون اشتباه قطعی فرض کند . با دغدغه گفت: «من مهم نیستم که، بله؟ نمی شود که من مهم باشم و خبرش در روز نامه ها نباشد.»
«روزنامه هم می گذارند بخوانید؟»
«اوه، بله. اینجا که زندان نیست.» باز پرسید: «من مهم نیستم؟»
آنا هیلفه از کنار سؤال دور زد: «مشهور نیستید.»
تصور می کنم دکتر مانع از این بشود که شما چیزی به من بگویید. می گوید می خواهد همه چیز آرام و آهسته از طریق حافظه باز گردد. اما دلم می خواهد شما این قاعده را فقط در باره یک چیز بشکنید. این تنها چیزی است که مرا ناراحت کرده. زن که ندارم، دارم؟»
آنا هیلفه آهسته، و چنانکه گویی نخواهد بیش از آنچه لازم است چیزی به او بگوید، گفت: «نه. شما زن ندارید.»
«این فکر خیلی مرا آزار می داد که ناگهان مجبور شوم رابطه ای را از سر گیرم که برای من هیچ معنی نداشت و برای زن خیلی با ارزش بود. چون برای من مثل هر کس دیگری بود که راجع به او با من حرف زده باشند. مثلا هیتلر . البته زنی که تازه با او آشنا شوم یا شده باشم فرق دارد.» آنگاه با شر می که با آن موی خاکستری منافات داشت گفت: «شما زن تازه ای هستید.»
آنا هیلفه پرسید: «و حالا دیگر هیچ چیز نمانده که ذهن شما را ناراحت کند؟»
«هیچ. یا فقط یک چیز آن هم این است که شما از این در بروید و دیگر باز نگردید.» پیوسته قدمی پیش می گذاشت و بعد به شتاب