نام کتاب: وزارت ترس
ببخشید. سؤالات زیادی دارم. آیا ما صرفا دوست بودیم؟»
«بله، فقط دوست بودیم. چرا می پرسید؟»
«بس که شما خوشگلید. فکر کردم شاید...»
«شما زندگی مرا نجات دادید.»
«چطور این کار را کردم؟»
«وقتی بمب منفجر شد، یعنی درست قبل از این که منفجر بشود شما مرا زمین زدید و روی من افتادید؛ به من صدمه ای نرسید. »
«خیلی خوشحال شدم.» خنده عصبی کرد و گفت: «آخر خیلی چیزها هست که اسباب بدنامی است و ممکن است به من بگویند. حالا خوب شد یک چیز خوب هم در باره خودم شنیدم.»
آنا هیلفه گفت: «خیلی عجیب به نظر می رسد. تمام این سالهای از ۱۹۳۳ به این طرف را شما فقط چیزهایی در باره شان خوانده اید. برای شما جنبه تاریخ دارند. شما تازه نفسید، مثل باقی ما در همه جای دنیا خسته نیستید.»
دیگبی گفت: ۱۹۳۳. ۱۹۳۳، حالا در باره سال ۱۰۶۶ هر اطلاعی بخواهید من می توانم به شما بدهم، اسم تمام پادشاهان انگلیس را هم میدانم - دست کم - یقین ندارم که همه را بدانم.»
«1933سالی بود که هیتلر سر کار آمد.»
«البته، البته. حالا یادم آمد. چندین بار این موضوع را خواندم . اما تاریخهایش یادم نمی ماند.»
«من فکر می کنم نفرتی هم در دل شما نمی ماند.»
دیگبی گفت: «من هیچ حق ندارم در باره این قبیل چیزها صحبت کنم. چون در آنها زندگی نکرده ام. در مدرسه یاد گرفتم که ویلیام روفوس پادشاه بدی بود و موی سر خی داشت، اما نباید از ما انتظار می بردند که نسبت به او نفرت داشته باشیم. اشخاصی مثل خود شما حق دارند که نفرت داشته باشند. من همچو حقی ندارم. آخر به من دست نخورده است.»
آنا هیلفه گفت: «صورتتان که اینطور شده .»

صفحه 138 از 279