رستوران دعوت کرده و اکنون نمی داند چگونه گفتگوی مناسبی را آغاز کند. گفت: «ببخشید، خیلی ناگهانی به نظر می رسد. اما من اسم شما را نمی دانم.»
«اصلا مرا به خاطر ندارید؟»
«نه.»
دیگبی گه گاه خوابهایی در باره زنی دیده بود، اما این زن او نبود. هیچگونه جزئیات خوابش را به یاد نداشت، مگر چهره آن زن را و اینکه آن چهره از درد انباشته است. اکنون خوشحال بود که این چهره اش چنان نیست. باز به او نگریست. گفت: «نه. خیلی متأسفم. کاش یادم بود.»
دختر با تندی عجیبی گفت: «هیچ متأسف نباشید. هیچ وقت متأسف نباشید .»
منظورم این بود که، این مغز خراب من.»
دختر گفت: «اسم من آناست»، اندکی چهره دیگبی را پایید. بعد افزود: «هیلفه». .
«اسم انگلیسی نیست.»
«من اتریشی هستم.»
دیگبی گفت: «این مطلب بکلی برای من تازگی دارد. ما با آلمان در جنگیم. مگر اتریش ...؟»
«من پناهنده هستم.»
«آه، بله. چیزهایی در باره پناهندگان خوانده ام.» آنا هیلفه پرسید: «حتی جنگ را هم فراموش کرده اید؟»
دیگبی گفت: «خیلی چیز های وحشتناکی هست که باید یاد بگیرم.»
آنا هیلفه گفت: «بله، چیزهای وحشتناکی هست اما مگر واجب است که به شما یاد بدهند؟» و مجددا گفت: «چقدر قیافه شما خوشحال تر شده.»
دیگبی گفت: «آدم وقتی چیزی نداند نمی تواند خوشبخت یا خوشحال باشد.» اندکی در نگ کرد و باز گفت: «خواهش می کنم مرا
«اصلا مرا به خاطر ندارید؟»
«نه.»
دیگبی گه گاه خوابهایی در باره زنی دیده بود، اما این زن او نبود. هیچگونه جزئیات خوابش را به یاد نداشت، مگر چهره آن زن را و اینکه آن چهره از درد انباشته است. اکنون خوشحال بود که این چهره اش چنان نیست. باز به او نگریست. گفت: «نه. خیلی متأسفم. کاش یادم بود.»
دختر با تندی عجیبی گفت: «هیچ متأسف نباشید. هیچ وقت متأسف نباشید .»
منظورم این بود که، این مغز خراب من.»
دختر گفت: «اسم من آناست»، اندکی چهره دیگبی را پایید. بعد افزود: «هیلفه». .
«اسم انگلیسی نیست.»
«من اتریشی هستم.»
دیگبی گفت: «این مطلب بکلی برای من تازگی دارد. ما با آلمان در جنگیم. مگر اتریش ...؟»
«من پناهنده هستم.»
«آه، بله. چیزهایی در باره پناهندگان خوانده ام.» آنا هیلفه پرسید: «حتی جنگ را هم فراموش کرده اید؟»
دیگبی گفت: «خیلی چیز های وحشتناکی هست که باید یاد بگیرم.»
آنا هیلفه گفت: «بله، چیزهای وحشتناکی هست اما مگر واجب است که به شما یاد بدهند؟» و مجددا گفت: «چقدر قیافه شما خوشحال تر شده.»
دیگبی گفت: «آدم وقتی چیزی نداند نمی تواند خوشبخت یا خوشحال باشد.» اندکی در نگ کرد و باز گفت: «خواهش می کنم مرا