3
ورود شخصی که ناشناس بود دیگبی را بسیار آسوده ساخت. از آن وحشت داشت که یک نسل کامل نماینده عمر او از در به درون خواهد آمد، اما کسی که آمد دختر لاغر خوشگلی بود با موی سرخ حنایی، دختر کوچکی بود - شاید کوچکتر از آن بود که به یاد او مانده باشد . احساس قطعی کرد که این دختر هر که بود لزومی نداشت که او از وی بترسد.
دیگبی از جا برخاست، اما ادب عمل غلطی به نظر می رسید . نمی دانست که با تازه وارد باید دست بدهد یا او را ببوسد. هیچ یک از دو کار را نکرد. از دور به یکدیگر نگاه کردند، و قلب دیگبی سخت می تپید.
دختر گفت: «چقدر تغییر کرده اید.»
دیگبی گفت: «اینجا مدام به من می گویند که من کاملا شبیه گذشته خودم هستم .»
موهای شما خیلی خاکستری تر شده . آن جای زخمها هم اضافه شده. با وجود این چقدر جوانتر... و خوشحال تر به نظر می آیید.»
«اینجا زندگی خوش و آسوده ای را می گذرانم.»
دختر با اشتیاق پرسید: «با شما خوب رفتار می کنند؟»
«خیلی خوب .»
دیگبی چنین احساس کرد که گویی دختر ناشناسی را به شام در
ورود شخصی که ناشناس بود دیگبی را بسیار آسوده ساخت. از آن وحشت داشت که یک نسل کامل نماینده عمر او از در به درون خواهد آمد، اما کسی که آمد دختر لاغر خوشگلی بود با موی سرخ حنایی، دختر کوچکی بود - شاید کوچکتر از آن بود که به یاد او مانده باشد . احساس قطعی کرد که این دختر هر که بود لزومی نداشت که او از وی بترسد.
دیگبی از جا برخاست، اما ادب عمل غلطی به نظر می رسید . نمی دانست که با تازه وارد باید دست بدهد یا او را ببوسد. هیچ یک از دو کار را نکرد. از دور به یکدیگر نگاه کردند، و قلب دیگبی سخت می تپید.
دختر گفت: «چقدر تغییر کرده اید.»
دیگبی گفت: «اینجا مدام به من می گویند که من کاملا شبیه گذشته خودم هستم .»
موهای شما خیلی خاکستری تر شده . آن جای زخمها هم اضافه شده. با وجود این چقدر جوانتر... و خوشحال تر به نظر می آیید.»
«اینجا زندگی خوش و آسوده ای را می گذرانم.»
دختر با اشتیاق پرسید: «با شما خوب رفتار می کنند؟»
«خیلی خوب .»
دیگبی چنین احساس کرد که گویی دختر ناشناسی را به شام در