دیگبی گفت: «برای من خیلی احمقانه است، اما مثل اینکه ضعف کرده ام.»
دکتر فورستر گفت: «این کاملا طبیعی است. هنوز خیلی قوت نگرفته اید ، » قفل اشکافی را باز کرد و یک بطر شراب شیرین و یک گیلاس در آورد. گفت: «این به شما قوت می دهد.»
دیگبی گفت: «به سلامتی» و گیلاس را سر کشید.
دکتر گفت: «دیدید، چه اثر خوبی دارد. یک گیلاس دیگر میل دارید؟»
«نه، خوردن شراب به اسم دوا کفر محض است.»
خبر دکتر اثری که داشت - دیگبی یقین نداشت که از این خبر خوشحال شده است. هیچ نمی دانست که هر وقت حافظه او رجعت کند چه مسؤلیتهایی بر عهده او نزول می کرد. زندگی به طور معمول برای هر فرد به نحو ملایمی ورق می خورد: وظایف چنان به تأنی انبار می شوند که شخص متوجه حضور آنها نمی شود. حتی ازدواج توأم با خوشبختی چیزی است که آهسته رشد می کند. عشق کمک می۔ کند که زندانی شدن شخص را نامحسوس نگاه دارد، اما نمی توان به طور سفارشی عاشق ناشناسی بود که ناگهان سر می رسد و دعوی بیست سال معشوقه بودن دارد. اکنون که هیچ خاطره ای جز خاطرات دوران صباوت نداشت خیالش آسوده بود. مسئله این نبود که وحشت داشت از اینکه با خود مواجه شود. می دانست چه بوده است و معتقد بود میداند آن پسر بچه که می شناخت چه قسم مردی می توانست شده باشد. آنچه از آن می ترسید شکست خورده بودن در زندگی گذشته نبود بلکه دشواریهای عظیمی بود که کامیابی و پیروزی می توانست او را با آن مواجه کرده باشد!
دکتر فورستر گفت: «تا به حال صبر کرده بودم تا یقین کنم نیروی کافی پیدا کرده اید .»
دیگبی گفت: «بله.»
دکتر گفت: «یقین دارم که خلاف انتظار ما نمی شود.» دکتر
دکتر فورستر گفت: «این کاملا طبیعی است. هنوز خیلی قوت نگرفته اید ، » قفل اشکافی را باز کرد و یک بطر شراب شیرین و یک گیلاس در آورد. گفت: «این به شما قوت می دهد.»
دیگبی گفت: «به سلامتی» و گیلاس را سر کشید.
دکتر گفت: «دیدید، چه اثر خوبی دارد. یک گیلاس دیگر میل دارید؟»
«نه، خوردن شراب به اسم دوا کفر محض است.»
خبر دکتر اثری که داشت - دیگبی یقین نداشت که از این خبر خوشحال شده است. هیچ نمی دانست که هر وقت حافظه او رجعت کند چه مسؤلیتهایی بر عهده او نزول می کرد. زندگی به طور معمول برای هر فرد به نحو ملایمی ورق می خورد: وظایف چنان به تأنی انبار می شوند که شخص متوجه حضور آنها نمی شود. حتی ازدواج توأم با خوشبختی چیزی است که آهسته رشد می کند. عشق کمک می۔ کند که زندانی شدن شخص را نامحسوس نگاه دارد، اما نمی توان به طور سفارشی عاشق ناشناسی بود که ناگهان سر می رسد و دعوی بیست سال معشوقه بودن دارد. اکنون که هیچ خاطره ای جز خاطرات دوران صباوت نداشت خیالش آسوده بود. مسئله این نبود که وحشت داشت از اینکه با خود مواجه شود. می دانست چه بوده است و معتقد بود میداند آن پسر بچه که می شناخت چه قسم مردی می توانست شده باشد. آنچه از آن می ترسید شکست خورده بودن در زندگی گذشته نبود بلکه دشواریهای عظیمی بود که کامیابی و پیروزی می توانست او را با آن مواجه کرده باشد!
دکتر فورستر گفت: «تا به حال صبر کرده بودم تا یقین کنم نیروی کافی پیدا کرده اید .»
دیگبی گفت: «بله.»
دکتر گفت: «یقین دارم که خلاف انتظار ما نمی شود.» دکتر