نام کتاب: وزارت ترس
2
دکتر پشت میز تحریر بدون لکه و رنگ خود پس گلدان گلی نشسته بود و با اشاره دست دیگبی را به اتاق دعوت کرد، چنانکه گویی یکی از شاگردان خوب مدیر مدرسه است.
چهره پیر او زیر موی برف گرفته او نجیب و باز و اندکی غم گرفته بود، مانند تصاویر اشخاص که در دوره ملکه ویکتوریا ترسیم شده باشد. جانس خود را عقب کشید، و طرز عقب کشیدن او مثل آن بود که آن چند قدم را تا در ورودی از پشت رفته باشد، و پایش به قالی گیر کرد.
دکتر گفت: «خوب. حال شما چطور است. هر روز بیشتر به خودت می آیی.»
دیگبی پرسید: «راستی؟ اما اگر هم این طور باشد کسی چه میداند؟ نه من خودم میدانم نه شما، آقای دکتر فورستر. شاید هم کمتر به خود آمده باشم.»
دکتر فورستر گفت: «آنچه گفتید به یاد من آورد که خبر مهمی برای شما دارم. کسی را پیدا کرده ام که به دیدن شما خواهد دانست. کسی که شما را در گذشته می شناخت.»
دل دیگبی به شدت می کوفت. گفت: «که هست؟»
«خیال ندارم این را به شما بگویم. می خواهم شما همه چیز را خودتان کشف کنید.»

صفحه 133 از 279