نام کتاب: وزارت ترس
را بر هم زده بود. یک بار از آن سوی دشتها ناله ای مانند صدای دور شدن کشتی از بندر به گوش رسیده بود. دیگبی ساعتها می خوابید وخوابهای آشفته می دید... مثل آن بود که در ضمن آن خوابها ممکن بود چیزی به یاد آورد؛ اما آن نیرو را در خود نداشت که اشارت را بگیرد یا تصورهای ناگهانی را ثابت نگاه دارد و بعد همه را به هم وصل کند... بدون هیچ شکایتی دواهایش را می خورد و به خواب عمیقی می رفت که به طور تصادفی به کابوسهای عجیب تبدیل میشد که زنی هم در آن کابوسها عملی انجام میداد... مدتها طول کشید تا به او گفتند دنیا جنگ است و برای گفتن همین نکته مقدار هنگفتی توضیحات تاریخی لازم بود. متوجه شده بود که آنچه به نظر او عجیب می آید به نظر دیگران عجیب نبود. مثلا این نکته که پاریس در دست آلمانها بود به نظر او کاملا طبیعی بود. یادش بود که در دوره ای که به خاطر داشت پاریس در دست آلمانها بود، اما اینکه انگلستان با ایتالیا در جنگ بود مثل لطمه توضیح ناپذیر طبیعی او را لرزاند.
فریاد زد: «ایتالیا» ایتالیا جایی بود که دو تا از عمه های او که دختر مانده بودند هر سال می رفتند تا نقاشی کنند. آثار بدوی را در گالری ملی و کاپورتو و گاریبالدی را هم به یاد داشت که اسمش را روی یک جور بیسکویت گذارده بودند. مؤسسه حمل و نقل توماس کوک را هم در ایتالیا به یاد داشت. آنگاه جانس با صبر و تحمل قضیه روی کار آمدن موسولینی را برایش توضیح داد.

صفحه 132 از 279