جانس پیشاپیش می رفت. با دقت کامل کارهای دستیار و منشی و پرستار مرد را یک نفره انجام میداد. از حیث تحصیل صالح نبود، اما گاه دکتر در مورد بیماران روحی ساده تر کار را به او می سپرد. تا حد زیادی نسبت به دکتر حال پرستش داشت. و دیگبی متوجه شده بود اتفاقی در زندگی گذشته دکتر( احتمال می رفت خودکشی یکی از بیماران باشد اما جانس کو شش داشت که موضوع مبهم بماند) به او فرصت داده بود که خود را حامی و پشتیبان مرد بزرگی که عملش اشتباه تعبیر شده بود بیندازد. می گفت: «حسادت اهل طب باور کردنی نیست. بدجنسی ها. دروغها.» در باره آنچه خود شهادت دکتر به آن نام داده بود صورتش حسابی سرخ می شد. تحقیق رسمی به عمل آمده بود، روشی که دکتر به کار می بست خیلی از زمانش پیشتر بود، دیگبی فهمیده بود که حتی صحبت شده بود جواز طبابت دکتر را از او بگیرند. یک بار جانس با حرکت محکوم کننده ای که منجر به افتادن گلدان شده بود گفته بود: «دکتر را مثل عیسی به صلیب کشیدند.» اما بالمال از بدی و خوبی رسته بود (و شنونده باید احساس می کرد که خو بی جانس را هم شامل میشد) و دکتر که از دنیای لندن غربی بیزار شده بود باز نشسته شده دور از شهر رفته و این درمانگاه خصوصی را باز کرده بود و در آن حاضر نبود هیچ بیماری را بدون تقاضای کتبی شخصی بپذیرد حتی بیماران شدید آنقدر هوش و حواس داشتند که داوطلبانه خود را تحت توجه دکتر قرار دهند.
دیگبی پرسیده بود: «من چطور؟»
جانس به نحو اسرار آمیزی گفته بود: «شما مریض خصوصی دکتر هستید. یک روز خودش به شما خواهد گفت. شما آن شب سکندری به دسته نجات افتادید. و در هر حال امضا هم...»
اینکه دیگبی هیچ به یاد نداشت چگونه به تیمارستان آمده بود هیچوقت غرابت خود را از دست نمیداد. همین بود که در اتاق آرام و آرامش بخشی بیدار شده صدای فواره را شنیده و مزه دارو در کام خود چشیده بود. درختان سیاه بودند، و ریزش ناگهانی باران آرامش
دیگبی پرسیده بود: «من چطور؟»
جانس به نحو اسرار آمیزی گفته بود: «شما مریض خصوصی دکتر هستید. یک روز خودش به شما خواهد گفت. شما آن شب سکندری به دسته نجات افتادید. و در هر حال امضا هم...»
اینکه دیگبی هیچ به یاد نداشت چگونه به تیمارستان آمده بود هیچوقت غرابت خود را از دست نمیداد. همین بود که در اتاق آرام و آرامش بخشی بیدار شده صدای فواره را شنیده و مزه دارو در کام خود چشیده بود. درختان سیاه بودند، و ریزش ناگهانی باران آرامش