نام کتاب: وزارت ترس
گشت. به حکم وظیفه، چون البته از آدم انتظار می رفت کاری بکند و تکانی بخورد، گفت: «می شود به فهرست اسامی کارکنان مستعمرات نگاهی کرد. شاید آنجا شغلی داشته ام. این خودش عجیب است که شما با وجود آنکه اسم مرا می دانسته اید هیچ یک از آشنایان مرا پیدا نکرده اید... قاعدتا باید دنبال من گشته باشند . مثلا اگر زن داشته ام ... این فکر واقعا مرا آزار می دهد. فرض کنیم زن من دست و پا می کند که مرا پیدا کند...» اندیشید که اگر تکلیف همین یکی معلوم شود من خیلی خوشبخت میشوم.
جانس گفت: «راستش را بخواهید...» و ساکت شد.
«مبادا برای من زن پیدا کرده باشند؟»
«اینطور که نه. اما خیال می کنم یک چیزی هست که دکتر خودش به شما می گوید.»
دیگبی گفت: «مثل اینکه ساعت بار خاص من هم شده باشد.»
هر یک از بیماران دکتر را هر روز یک ربع ساعت در اتاق کارش میدید، به استثناء کسانی که با روش روانکاوی معالجه می شدند که هر بار یک ساعت نزد دکتر می ماندند. ملاقات با دکتر مثل دیدار مدیر مهربان دبستان بود که در خاتمه ساعات مدرسه شاگردان گرفتار یهای شخصی خود را با او در میان گذارند. شخص از میان اتاق عمومی می گذشت که بیماران نشسته روز نامه می خواندند یا شطرنج بازی می کردند یا به گفتگوی بی سر و ته آسیب دیدگان از بمب گوش می کردند. دیگبی عادتا از آن اتاق پر هیز داشت؛ چون مثلا دیدن آدمی که در گوشه ای گریه می کرد در محلی که شبیه تالار عمومی هتل بود شخص را خیلی ناراحت می ساخت. چنان حال خود را عادی میدانست (به استثناء فراموشی مدت نامعلومی و بروز حال خوشی و خوشبختی عمیقی که گویی از مسئولیت وحشتناکی ناگهان آسوده شده باشد) که در مصاحبت افرادی که همگی نشانه های آشکار محنت روحی و پیچش پلک چشم و کشیدگی زننده صدا و حزنی که همچون پوست مناسب و در خورد بود بر خود داشتند بسیار ناراحت میشد.

صفحه 130 از 279