نام کتاب: وزارت ترس
داشته باشد.» پیدا بود که از تکیه کلام دیگری استفاده می کند. «فیلم رگه رگه ظاهر می شود.»
دیگبی گفت: «جانس، اگر دوای ظهور خوب باشد که این طور نمی شود.» دیگبی روی صندلی راحتی لمیده، لاغر وریشو و چهل پنجاه ساله، خنده بر لب داشت. زخمی که بر پیشانی داشت نامناسب بود - مثل زخم جنگ تن به تن بر صورت پروفسور دانشگاه.
جانس گفت: «همین را دنبال کنید.» این جمله ای بود که مرتب بر زبان می آورد: «پس در عکاسی کار می کردید؟»
دیگبی پرسید: «فکر می کنید که من عکاسی صورت می کرده ام و کارم رونق داشته؟ هیچ زنگی در خاطره من به صدا در نمی آید هر چند البته با این ریش به هم می آیند. نه، داشتم فکر اتاق تاریکی را در اتاق بچه منزلمان می کردم. اشکاف ملحفه هم آنجا بود و اگر فراموش می کردی در را قفل کنی خدمتکار سر و کله اش پیدا میشد که می خواست ملحفه های شسته را آنجا بگذارد؛ آمدن او همان و باطل شدن فیلم منفی همان. آخر من تقریبا همه چیز را تا حدود هیجده سالگی به یاد دارم.»
جانس گفت: «می توانید هر قدر که بخواهید راجع به آن ایام حرف بزنید. ممکن است دنباله راه را در آن حدود پیدا کنید چون پیداست که هیچ مقاومتی در کار نیست .»
امروز صبح در رختخواب در این فکر بودم که آخرش کدام یک از افرادی را که می خواستم خودم باشم انتخاب کردم یادم هست خیلی به کتابهای مربوط به کاوش در افریقا علاقه داشتم. آثار استانلی، بیکر، لو نیگستون، و بورتن همه را خوانده ام. اما به نظر نمی رسد برای کاشفین جغرافیایی این روزها فرصتی باقی مانده باشد.»
آرتور رو بدون آنکه دچار بی صبری شود فکر می کرد چنان بود که گفتی خوشبختی او از منبع لایتناهی خستگی آب می خورد. هیچ نمی خواست نیروی خود را به کار اندازد. همان طور که بود خیلی راحت بود. شاید به همین دلیل حافظه اش به تدریج و با تأنی باز می

صفحه 129 از 279