نام کتاب: وزارت ترس
«تصور نکنید که من از بودن اینجا لذت نمی برم. می برم. میدانید استراحت خیلی خوبی است. فقط موضوع این است که گاه گاهی سعی می کنم به یاد بیاورم که من، که هستم؟»
«خوب، آقای دیگبی، این را که می دانیم. برگ شناسنامه شما...»
«بله، می دانم که اسم من ریشارد دیگبی است، اما خود ریشارد دیگبی کیست؟ فکر می کنید من چه جور زندگی می کرده ام؟ فکر می کنید من آنقدر چیز داشته باشم که حق اینهمه پرستاری را تمام و کمال به شما بدهم؟»
«آقای دیگبی، هیچ از این فکرها نکنید. دکتر تنها چیزی که می خواهد این است که بیماری در وضع شما در اختیار داشته باشد . این است که در حقیقت حقش را از پیش گرفته است. در میکروسکوپ او شما نمونه خیلی ارزشمندی هستید.»
«آخر این دکتر زندگی روی لام مرا خیلی با تجمل همراه کرده.»
جوان گفت: «عجیب مردی است. این محل، می دانید، تمامش را خود او ترتیب داده خیلی مرد بزرگی است. در تمام این کشور یک درمانگاه دیگر که بتواند در معالجه آسیب دیدگان از بمب با این یکی رقابت کند موجود نیست.» و با لحن تلخی گفت: «مردم هر چه میخواهند بگویند .»
«لابد بیمارهایی که از من پر یشانتر باشند هم دارید؟ »
چند تایی داشتیم. برای همین هم بود که دکتر ترتیب ساحل بیماران را داد. یک بخش جداگانه با تمام کارکنان جداگانه. دکتر نمی خواهد که پرستاران این بخش هم از لحاظ مغزی ناراحتی داشته باشند... آخر یک شرط عمده معالجه بیماران این بخش آن است که ما هم آرام باشیم.»
«راستی هم که همه شما آرام هستید.»
تصور می کنم وقتی موقعش برسد دکتر یک جلسه روانکاوی با شما خواهد داشت، اما واقعیت این است که بهتر است حافظه به خودی خود، آرام و طبیعی، برگردد. مثل فیلمی است که زیر آب ظهور قرار

صفحه 128 از 279