در ما را می ترسانند.» خود بر اثر ناراحتی عصبی به هیجان آمد. به صدای بلند گفت: «بیا تو. بیا تو. نمی خواهد در بزنی.» اما کسی جوابی نداد.
آرتور با خشم گفت: «بد کسی را انتخاب کرده اند. خیال میکنند می توانند با ترساندن من هر کار می خواهند بکنند. اما شما که در باره همه چیز من تحقیق کرده اید. مگر من قاتل نیستم؟ شما که خودتان می دانید. من از کشتن هراس ندارم. یک سلاحی چیزی به من بدهید. آجر هم بود، بود.» به چمدان نگاه می کرد.
دوشیزه هیلفه گفت: «حق با شماست. باید یک کاری بکنیم، ولو کار غلطی باشد. نباید بگذاریم آنها هر کار می خواهند بکنند. درش را باز کنید.»
آرتور رو دست دوشیزه آنا هیلفه را فشاری عصبی داد و رها کرد. آنگاه، همینکه ناله شبانه آژیر برخاست آرتور رو در چمدان را باز کرد...
آرتور با خشم گفت: «بد کسی را انتخاب کرده اند. خیال میکنند می توانند با ترساندن من هر کار می خواهند بکنند. اما شما که در باره همه چیز من تحقیق کرده اید. مگر من قاتل نیستم؟ شما که خودتان می دانید. من از کشتن هراس ندارم. یک سلاحی چیزی به من بدهید. آجر هم بود، بود.» به چمدان نگاه می کرد.
دوشیزه هیلفه گفت: «حق با شماست. باید یک کاری بکنیم، ولو کار غلطی باشد. نباید بگذاریم آنها هر کار می خواهند بکنند. درش را باز کنید.»
آرتور رو دست دوشیزه آنا هیلفه را فشاری عصبی داد و رها کرد. آنگاه، همینکه ناله شبانه آژیر برخاست آرتور رو در چمدان را باز کرد...