آرتور رو گفت: «نمی شود که هیچ اشتباهی نکنند.»
تاریکی آن دو را از هم جدا می کرد. از دوردست صدای غرش تو پها می آمد.
آنا گفت: «تا آژیر نزده اند صبر می کنند تا هیچکس صدای ما را نشنود.»
آرتور گفت: «این چه بود؟» و خود عصبی شده از جا جست.
«چی؟»
«خیال می کنم کسی می خواست در را باز کند.»
آنا گفت: «چقدر نزدیک شده اند.»
آرتور گفت: «اما خدا میداند که ما بی عرضه نیستیم. کمک کن نیمکت را جابجا کنیم.» انتهای نیمکت را به در آشپزخانه چسباندند دیگر تقریبا چیزی نمی دیدند. دوشیزه هیلفه گفت: «شانس آوردیم که اجاق برقی است.»
«تصور نمی کنم برقی باشد . چطور مگر؟»
«در را از تو به رویشان بسته ایم. اما می توانند گاز اجاق را باز کنند...»
آرتور گفت: «حقش این بود که شما هم با آنها باشید. چه چیز۔ هایی به فکر شما می رسد. کمک کنید. کمک کنید تا این نیمکت را تا توی آشپزخانه ببریم...» اما پیش از آنکه آغاز کنند دست نگاه داشتند. آرتور گفت: «دیگر دیر شد. کسی در آشپزخانه است. تنها چیزی که به گوششان رسید صدای ضعیفی از بسته شدن دری بود.
آرتور گفت: «حالا چه می شود؟» خاطراتی از «دو ک کوچولو» به طور نامتناسبی به ذهنش آمد. گفت: «در روزگار گذشته همیشه از بیرون به طرف قلعه فریاد می زدند که تسلیم شود.»
آنا به نجوا گفت: « نگویید. خواهش می کنم. دارند گوش میدهند.»
آرتور گفت: «من از این ادای موش و گر به خسته شدم. اصلا ما نمی دانیم که کسی در آشپزخانه باشد. توی تاریکی با صدای لولای
تاریکی آن دو را از هم جدا می کرد. از دوردست صدای غرش تو پها می آمد.
آنا گفت: «تا آژیر نزده اند صبر می کنند تا هیچکس صدای ما را نشنود.»
آرتور گفت: «این چه بود؟» و خود عصبی شده از جا جست.
«چی؟»
«خیال می کنم کسی می خواست در را باز کند.»
آنا گفت: «چقدر نزدیک شده اند.»
آرتور گفت: «اما خدا میداند که ما بی عرضه نیستیم. کمک کن نیمکت را جابجا کنیم.» انتهای نیمکت را به در آشپزخانه چسباندند دیگر تقریبا چیزی نمی دیدند. دوشیزه هیلفه گفت: «شانس آوردیم که اجاق برقی است.»
«تصور نمی کنم برقی باشد . چطور مگر؟»
«در را از تو به رویشان بسته ایم. اما می توانند گاز اجاق را باز کنند...»
آرتور گفت: «حقش این بود که شما هم با آنها باشید. چه چیز۔ هایی به فکر شما می رسد. کمک کنید. کمک کنید تا این نیمکت را تا توی آشپزخانه ببریم...» اما پیش از آنکه آغاز کنند دست نگاه داشتند. آرتور گفت: «دیگر دیر شد. کسی در آشپزخانه است. تنها چیزی که به گوششان رسید صدای ضعیفی از بسته شدن دری بود.
آرتور گفت: «حالا چه می شود؟» خاطراتی از «دو ک کوچولو» به طور نامتناسبی به ذهنش آمد. گفت: «در روزگار گذشته همیشه از بیرون به طرف قلعه فریاد می زدند که تسلیم شود.»
آنا به نجوا گفت: « نگویید. خواهش می کنم. دارند گوش میدهند.»
آرتور گفت: «من از این ادای موش و گر به خسته شدم. اصلا ما نمی دانیم که کسی در آشپزخانه باشد. توی تاریکی با صدای لولای