است.» باز به شتاب دست او را گرفت. گفت: «اهمیتی ندارد. قوه تخیل ما اوج گرفته. اینجا که پایتخت اتریش نیست. اینجا پایتخت انگلستان است. اکثریت با ماست. این هتل پر از جمعیت است همه هم طرف ما هستند.» به تکرار گفت: «همه هم طرف ما هستند. همه دور و بر ما هستند. همین قدر کافی است که فریاد بکشیم.» دنیا به شتاب زیر چادر شب می رفت: همچون کشتی مین خورده ای که زیاده از حد یک بر شده باشد چیزی نمانده بود که یک باره در تاریکی غوطه بخورد. هنوز هیچ نشده با صدای بلند تری حرف می زدند چون در تاریکی چهره یکدیگر را نمی دیدند.
دوشیزه هیلفه گفت: «تا نیم ساعت دیگر آژیر می زنند. آنوقت تمام اهل هتل به زیر زمین می روند و ما می مانیم و آنها.» دستش یخ کرده بود.
آرتور گفت: «همین به ما فرصت مناسبی می دهد. همینکه صدای آژیر بلند شد ما هم داخل جمعیت می شویم.»
«ما در آخر دالانیم شاید جمعیتی نباشد از کجا میدانید که کس دیگری هم در دالان باشد؟ خیلی در فکر همه چیز بوده اند. فکر نمی کنید که فکر این را هم کرده باشند؟ شاید تمام اتاقها را گرفته باشند.»
آرتور گفت: «ما سعی خودمان را می کنیم. کاش یک جور سلاحی داشتیم: عصایی، سنگی.» ساکت شد و دست او را رها کرد. گفت: «اگر در این چمدان سنگین کتاب نباشد آجر که هست. آجر.» یک بست چمدان را امتحان کرد. «قفل هم نیست، حالا ببینیم...» هر دو با شک و تردید به چمدان می نگریستند. وقتی کسی کار بر باشد دیگران فلج می شوند. این همه آن عده در باره همه چیز فکر کرده بودند آیا ممکن می شد که در باره این یک چیز فکر نکرده باشند؟
آنا هیلفه گفت: «من که حاضر نیستم به آن دست بزنم.»
آنچنان بی حالی به آن دو دست داد که می گویند پرنده در برابر مار دچار آن می شود. چون مار هم تمام جوابهای پرنده را از پیش می داند.
دوشیزه هیلفه گفت: «تا نیم ساعت دیگر آژیر می زنند. آنوقت تمام اهل هتل به زیر زمین می روند و ما می مانیم و آنها.» دستش یخ کرده بود.
آرتور گفت: «همین به ما فرصت مناسبی می دهد. همینکه صدای آژیر بلند شد ما هم داخل جمعیت می شویم.»
«ما در آخر دالانیم شاید جمعیتی نباشد از کجا میدانید که کس دیگری هم در دالان باشد؟ خیلی در فکر همه چیز بوده اند. فکر نمی کنید که فکر این را هم کرده باشند؟ شاید تمام اتاقها را گرفته باشند.»
آرتور گفت: «ما سعی خودمان را می کنیم. کاش یک جور سلاحی داشتیم: عصایی، سنگی.» ساکت شد و دست او را رها کرد. گفت: «اگر در این چمدان سنگین کتاب نباشد آجر که هست. آجر.» یک بست چمدان را امتحان کرد. «قفل هم نیست، حالا ببینیم...» هر دو با شک و تردید به چمدان می نگریستند. وقتی کسی کار بر باشد دیگران فلج می شوند. این همه آن عده در باره همه چیز فکر کرده بودند آیا ممکن می شد که در باره این یک چیز فکر نکرده باشند؟
آنا هیلفه گفت: «من که حاضر نیستم به آن دست بزنم.»
آنچنان بی حالی به آن دو دست داد که می گویند پرنده در برابر مار دچار آن می شود. چون مار هم تمام جوابهای پرنده را از پیش می داند.