نام کتاب: وزارت ترس
آرتور گفت: «سلاحی هم که همراه ندارم. سنجاق سر که ورافتاده و تنها چاقوی من هم تصور می کنم در دست پلیس باشد . » دست در دست به اتاق کوچک نشیمن بازگشتند. آرتور گفت: «خودمان را گرم کنیم. بخاری گاز را روشن می کنیم. هوا آن قدر سرد است که می تواند کولاک کند. بیرون در هم که گرگها جمع شده اند.»
آنا دست او را رها کرده کنار آتش زانو زده بود. گفت: «گاز بیشتر نمی شود.»
سکه شش پنسی نینداخته اید.»
«یک شیلینگی انداخته ام.»
هوا سرد بود و اتاق تاریک می شد. در آن واحد یک فکر از ذهن هر دو گذشت. «چراغ را روشن کنیم.» آنا گفته بود، اما در همان حال دست آرتور کلید را زده بود. چراغ روشن نشد.
آرتور گفت: «دیگر هم سرد است و هم تاریک . آقای تراورس هیچ فکر راحتی ما نبوده.»
دوشیزه هیلفه گفت: «وای!» مثل بچه ها دستش را به دهانش گرفت. گفت: «من می ترسم. خیلی معذرت می خواهم اما جدا می ترسم از تاریکی خوشم نمی آید.»
رو گفت: «کاری نمی توانند بکنند. در را چفت کرده ام. نمیتوانند در را بشکنند که. این هتل جای متمدنی است.»
دوشیزه هیلفه گفت: «یقین دارید که در رابطی بین اینجا با خارج نیست؟ مثلا در آشپز خانه ...
چیزی به یاد آرتور آمد. در آشپزخانه را باز کرد. گفت: «چرا. باز هم حق با شماست. در مخصوص دستفروش ها. این آپارتمانها همه چیز کاملند.»
دوشیزه هیلفه گفت: «آن را هم که می توانید چفت کنید. خواهش می کنم بکنید .»
رو به اتاق باز گشت. به نرمی گفت: «در این آپارتمان که این قدر اثاث آن کامل است فقط یک نقص هست. چفت آشپز خانه شکسته

صفحه 123 از 279